كلون بستك هنوز كوه قشنگي استباترجمه
كلون بستك هنوز كوه قشنگي است!
محمد حاج ابوالفتح
(1)
-"آرزو خوابت نبره؟" و محكم او را تكان مي دهم تا به خودش بيايد.
-"بابا بيدارم" و كمي خودش را جمع مي كند تا شايد سرماي كمتري در بدنش رخنه كند.
ساعت 22 و 10 دقيقه جمعه شب است. باد وحشيانه زوزه مي كشد و برف ها را توي اتاق برفي مي ريزد.
-"محمد بذار يه تماس ديگه با بچه ها بگيرم ببينم كجان؟" و شروع مي كند به جستجوي موبايل در داخل لباسش. ولي جستجو بي نتيجه است.
-"محمد گوشي موبايل رو نديدي؟" و همينطور زير لب غُرولند مي كند.
لعنتي! ظاهراً گوشي موبايل گم شده است.
من ومحمد صبوري شروع مي كنيم به جستجو. برف هاي زيرمان را شخم مي زنيم ولي انگار نه انگار. هيچ اثري از گوشي نيست.
-"من آخرين بار انداختمش توي لباسم كه گرم بمونه. نمي دونم چي شد؟"
سكوت ، زوزه باد ، سرما و باز هم جستجو.
از جستجو خسته مي شويم.
-"مهم نيست بابا. بي خيال. آرزو برو داخل . خودت رو جمع كن اين كنار رو نگاه كنم."
-"نمي تونم. خيلي سردمه."
-"بايد حركت كني . يالله . زودباش. انگشتهات رو تكون بده."
...
(2)
ساعت حدود 11 و 30 دقيقه شب است. هر سه كنار هم چمباتمه زده ايم و روكش كوله را كشيده ايم روي صورتهايمان. زير اين روكش از بخار تنفس هواي گرمي ايجاد شده كه قنديل هاي يخي چسبيده به موها و اطراف كلاههايمان را ذره ذره آب مي كند.
-"چقدر خوبه كه اين چراغ پيشاني ها رو داريم. اگه اينجا نور نبود ، فكر كنم توي تاريكي سرما آزاردهنده تر هم مي شد."
-"آره"
و سكوت باز هم حكمفرماست. تنها زوزه باد است كه بطور يكنواختي ادامه دارد.
تلاش مي كنيم يك آواز قديمي را زير لب زمزمه كنيم.
شلوار گورتكس خوبي پوشيده ام و زير آن يك پُلار قوي و زير آن يك شلوار چسبان، ولي باز هم پاهايم يخ كرده. روكش را از جلوي صورتم كنار مي زنم. حدود دو سانت برف نو كه با باد داخل اتاق برفي آمده ، روي پاهايمان را پوشانده. باز هم مجبوريم كه حركت كنيم و آواز بخوانيم تا گرم بمانيم.
(3)
-"بالاخره اين گوشي پيدا شد. اينجا توي آستين لباسم رفته بود. بذار يه زنگ بزنم ببينم بچه ها كجان؟"
و شروع مي كند به گرفتن شماره.
-"رامين سلام. كجاييد؟"
كمي سكوت و بعد :
-"16 نفر؟"
و ما مبهوت مي شويم!
-"الو ..الو...باز قطع شد." سرماي شديد در كمتر از چند ثانيه باطري موبايل را از كار مي اندازد.
16 نفر از دوستان براي رساندن نوشيدني گرم و كمك به ما عازم شده اند. مانده ايم كه خوشحال شويم يا شرمنده. اين تعداد از دوستان؟!
(4)
كوله را از زير برف نو بيرون كشيده به خود مي چسبانم تا شايد مانعي در برابر هجوم برف و باد باشد ولي بوران مصمم تر از اين حرفهاست.
-"آرزو اوضاع چطوره؟"
-"خيلي سرده!"
با صداي بلند محمد را صدا مي كنم تا مطمئن شوم كه خوابش نبرده. نيم ساعت پيش بود كه براي كندن يك حفره برفي كه او را در پناه خود قرار دهد به چند متري ما و در طرف ديگر اين گردنه كوچك رفت.
صداي مرا نمي شنود شايد. اين بار بلند تر فرياد مي زنم. صداي او را مي شنوم. از پناهگاه برفي كوچك خود بيرون مي خزم و به سويش مي روم. در مدت زمان كوتاهي تمامي لباسهايم يخ مي زنند. زيپ گورتكس يخ زده و تكان نمي خورد. بايد پشتم را به باد كنم.
-"اينجا اوضاع چطوره؟"
-"خوبه. از اون طرف بهتره. باد، برف رو اين تو نمي ريزه."
-"پس بذار ما هم بياييم اينجا."
-"اينجا خيلي كوچيكه."
-"پس بيا بزرگش كنيم."
و دست بكار مي شويم. تلاش مي كنيم به كمك كلنگ، برفها را بصورت بلوك درآوريم تا خارج كردنشان راحت تر باشد. بلوك ها را مقابل درب ورودي مي گذاريم كه اين بار رو به غرب دارد. جهت باد تغيير كرده و مجبوريم اين اتاق برفي دوم را رو به غرب بسازيم. مشكل اصلي اين است كه نمي توانيم داخل را خيلي بزرگ كنيم. از يك طرف به سنگ مي خوريم و از طرف ديگر روي نقاب برفي خواهيم رفت!
ساعت حدود يك نيمه شب است و تحرك گرممان مي كند.
(5)
كلون بستك (كلون بسته) قله اي است با ارتفاع 4200 متر كه روي خط الرأس اصلي البرز مركزي قرار دارد. شرايط آب و هوايي آن غالباً ناپايدار است و شايد باد شديدي كه معمولاً نيز از غرب و شمال غرب مي وزد، ويژگي اصلي اين قله به شمار مي رود.
دامنه هاي جنوب و جنوب شرقي اين قله كه كاملاً در استان تهران قرار دارد، مشرف به منطقه رودبار قصران بوده و آبريز اين دامنه، رودخانه جاجرود است كه نهايتاً به سد لتيان رسيده و قسمتي از آب آشاميدني تهران و آب مورد نياز كشاورزي در دشت ورامين را تأمين مي كند. همچنين دره رودخانه ولايت رود، در جهت شرق به غرب، از شمال اين قله گذشته و در امتداد خط الرأس هرزه كوه ها جريان پيدا مي كند و پس از رسيدن به دامنه هاي قله سه چال به طرف جنوب ادامه پيدا مي كند و با عبور از پاي يالهاي شمال غربي و غربي كلون بستك، مجدداً در نزديكي ديزين در جنوب غرب كلون بستك، به طرف غرب تغيير مسير مي دهد. در اصل ولايت رود نيز به عنوان آبريز دامنه هاي شمالي و غربي كلون بستك، پس از ادغام با وارنگرود و تشكيل رودخانه كرج، قسمت ديگري از آب آشاميدني ساكنين تهران را تأمين مي كند.
يالهاي جنوبي، شرقي، غربي و شمال غربي اصلي ترين يالهاي اين كوه به شمار مي روند، كه اين دو تاي آخر در ارتفاعات بالا به يكديگر ملحق شده و از شمال غرب به قله مي رسند.
مسير نرمال صعود قله كلون بستك از طريق يال جنوبي مي باشد كه از اين مسير، قله در تمامي فصول و با يك كوهپيمايي نه چندان دشوار و طولاني از طريق گردنه 3280 متري ديزين در عرض يك روز، قابل دسترس مي باشد. شايد به دليل همين دسترسي ساده به قله از طريق گردنه ديزين، صعود كلون بستك يكي از ساده ترين صعود هاي قلل چهار هزار متري البرز به حساب مي آيد.
يال شرقي، در اصل با اتصال به خط الرأس شرقي- غربي كلون بستك- سركچال ، يكي از مسيرهاي گذر خط الرأسي در البرز مركزي مي باشد كه بارها در فصول مختلف و همچون يك صعود خط الرأسي كلاسيك طي شده است.
و اما يال غربي كه در چند سال اخير، جند بار در هنگام صعود قله سه چال(3950 متر) در غرب كلون بستك، من را به خود جلب كرده بود، اين بار مسير مورد نظر ما است. تا آنجا كه من پيگيري كرده بودم، هيچ صعود مستند و مكتوبي بر روي اين يال اجرا نشده بود. اين يال كه از كف دره ولايت رود در غرب كلون بستك با شيب تندي آغاز مي شود، در ارتفاعي حدود 3500 متر به يك رگه سنگي مي رسد كه همچون ديواره اي خفته در كنار گرده سنگي غربي قرار دارد. ارتفاع منطقه سنگي در اين ناحيه بين 100 تا 150 متر مي باشد كه صعود آن در نگاه اول چندان دشوار به نظر نمي رسد. برف يخ بسته در لابلاي سنگها، ناپايداري گيره ها و سنگ هاي ريزشي و همچنين گذر از گرده هايي با عرض كم و پوشيده از برف سفت از دشواري هاي صعود اين قسمت مي باشد.
در اصل پيش از رسيدن به اين منطقه سنگي، 5/3 ساعت برفكوبي سنگين از پاركينگ ديزين تا پاي يال غربي و 5/2 ساعت برفكوبي تا اين ارتفاع به اندازه كافي ما را خسته مي كند تا در كنار دشواري هاي متوالي در مسير صعود اين سنگهاي ناپايدار، نزديك به 5 ساعت در اين منطقه درگير باشيم. اين در حالي است كه در برنامه شناسايي قبلي و از روي تصاوير، گذر از اين مسير را در مدت زماني نزديك به 2 ساعت پيش بيني كرده بوديم.
(6)
ساعت از5 بعدازظهر گذشته و ما از قسمت سنگي مسير خارج شده ايم.
كمي نگران زمان هستم و قراري كه با حسين زنبق گذاشته ايم. قبل از درگيري با سنگ ها از ما جدا شد و برگشت. گفت شب كنار ماشين در پاركينگ ديزين منتظر ماست.
درگيري با سنگ ها بيش از آنچه فكر مي كرديم طول كشيده است.
هوا تا اينجا عالي بود. آفتابي و البته سرد.
با نزديك شدن غروب، سرماي هوا فوق العاده شديد شده و باد تندي از جنوب و جنوب غرب شروع به وزيدن كرده است.
در حال گذر از شيبي هستيم كه ما را به يال شمال غربي و خط الرأس منتهي به قله مي رساند.
باد هر لحظه شديدتر مي شود و اين شيب نيز قصد تمام شدن ندارد.
(7)
روي خطالرأس منتهي به قله هستيم و بطرف شرق حركت مي كنيم. ديد ما به دليل مِهي كه بر منطقه حاكم شده به حداقل رسيده است. كمتر از يك ساعت با قله فاصله داريم و بعد فرود از يال جنوبي بطرف گردنه.
ولي ادامه مسير عاقلانه به نظر نمي رسد. باد شديد هر لحظه تعادل ما را كه بر روي يال كم عرض شمال غربي گام بر مي داريم بر هم مي زند. بيشتر از 15 ساعت كوهپيمايي سنگين كرده ايم. نوشيدني هايي كه داشته ايم به دليل سرماي شديد – حداقل 25 درجه زير صفر- يخ بسته و غير قابل استفاده شده اند. ماندن و توقف در چنين مكاني، بدون كيسه خواب و حتي زير انداز، وحشتناك به نظر مي رسد.
كمي تأمل مي كنيم. مجبوريم بين بد و بدتر تصميم گيري كنيم.
-"شب ماني مي كنيم. آماده كندن اتاق برفي شويد."
(8)
-"محمد بيدار شو. دست و پاهات چطورند؟ انگشتهاي پات يخ نكرده؟" و به شدت من را تكان مي دهند.
بين خواب و بيداري نمي دانم چه جوابي مي دهم ولي مجبورم مي كنند كه بروم بيرون اتاق برفي و درجا بزنم و حركت كنم.
خواب از سرم پريده و تازه متوجه شده ام كه اوضاع دست و پايم خيلي بد نيست ولي مگر مي توان بچه ها را متقاعد كرد! پيش خودم زمزمه مي كنم :"لعنتي! تا حالا هيچ كس 3 صبح بيدارم نكرده بود كه بيام توي چنين سرماي وحشتناكي ورزش كنم و درجا بزنم!!"
(9)
اين ثانيه هاي لعنتي هم كه نمي گذرند.
نوشيدني لازم داريم ولي تنها چيزي كه يخ نبسته، نسكافه اي است كه داخل فلاسك داشته ايم. آنهم آنقدر يخ و تلخ و گزنده است كه حال آدم را بهم مي زند. تلاش مي كنم با دندانم تكه اي از مربا را كه آنهم تقريباً برفكي شده جدا كنم. آهان! مزه ملس مرباي آلبالوي برفكي هم بد نيست. يك گاز كوچك ديگر.
-"ساعت چنده؟"
-"پنج صبح."
(10)
بيرون اتاق برفي روشنايي صبح ديده مي شود. از اتاق بيرون مي خزيم. مه همه جا را گرفته. چند قدم آنطرف تر باد وحشي گويا مجدداً ما را پيدا كرده است. صداهايي مبهم مي شنويم كه در زوزه باد گم مي شوند. فرياد مي زنيم ولي خبري نيست. اشتباه كرده ايم. به سمت قله خيره شده ايم. بيشتر از 10 متر آنطرف تر را نمي توانيم ببينيم. مانده ايم كه حركت كنيم يا منتظر بچه ها بمانيم.
مه كمي رقيق تر مي شود. هيبت يالي نيمه سنگي كه ما را به قله مي رساند مجسم مي شود. طول مسير كوتاه است ولي نيازمند توجه. باد شديد و خطر سقوط از قسمت شمالي اين يال وامي داردمان تا منتظر باز شدن هوا بمانيم.
ارتباط تلفني با بچه ها قطع شده است.
(11)
ساعت از 8 صبح گذشته. گويا اين هوا قصد باز شدن ندارد.
ناگهان هيبت قله و چند شبه كوچك انساني در اطراف قله مشخص مي شوند. ابرها به كناري رفته اند تا ما براي بچه ها دست تكان بدهيم.
نيم ساعت بعد ما و بچه ها همديگر را در آغوش مي كشيم. همه خوشحاليم. چاي داغ يخمان را آب مي كند.
لباس هايي كه بچه ها همراه آورده اند را به تن مي كنيم. بايد سريعتر كوله هايمان را جمع كنيم و به راه بيافتيم.
كمتر از يك ساعت تا قله راه داريم و بچه ها در طول مسير و در نزديكي قله به انتظار ايستاده اند.
(12)
روي قله ايستاده ايم. دماوند در دور دست، همچون تصويري رويا گونه ديده مي شود.
دوربين من هنوز كار مي كند ولي از سرمازدگي دستهايم مي ترسم. عكاسي در اين شرايط به خطر از دست دادن انگشتها نمي ارزد.
(13)
در راه بازگشت هستيم. به ياد مي آورم اين دومين باري است كه كلون بستك مرا مي گزد.
يك بار در تير ماه 77 كه براي نخستين بار قدرت صاعقه و خطر شديد رعد و برق را در روي قله كلون بستك تجربه كردم. و اين يكي كه اين بار از سرماي كشنده آن به سلامت باز مي گردم.
بايد مراقب سومين مرتبه باشم.
كلون بستك كوهي است كه به من بسيار آموخته. كوهي است خشن با شرايط هوايي متغير كه دو بار مرا گزيده است. بايد بيشتر مراقب باشم.
اما براي من كلون بستك هنوز كوه قشنگي است!
نفرات تيم: آرزو اسديان - محمد حاج ابوالفتح ـ حسين زنبق - محمد صبوري
زمان اجراي برنامه: 19 و 20 دي ماه 82
« اين گزارش به تمامي دوستاني كه درنيمه شب جمعه 19 دي ماه 82 درمدت زماني كمتر از 12 ساعت براي كمك رساني به ما در منطقه حاضر شدند، تقديم مي شود.»
محمد حاج ابوالفتح
سي ام دي ماه 82
چند نکته و تذکر
مسير دسترسي به يال غربي كلون بستك از طريق پاركينگ ديزين در انتهاي جاده فرعي گچسر به ديزين در ميانه راه كرج به چالوس مي باشد. از اين پاركينگ و در امتداد رودخانه مي توان وارد دره ولايت رود شده و به پاي يال غربي كلون بستك رسيد.
در فصل زمستان ، عبور از سمت چپ ( غرب) رودخانه معقول تر به نظر مي رسد. اين در حالي است كه حاشيه غربي رودخانه منطقه نظامي بوده و عبور از اين قسمت بايد با هماهنگي قبلي انجام شود.
پيش از رسيدن به يال غربي ، تنها در يك قسمت از مسير ، بايد از رودخانه عبور كرد كه با توجه به حجم كم آب در زمستان ، عبور از قسمت هاي كم عرض رودخانه ، بدون دشواري ميسر مي باشد.
بهترين زمانبندي پيشنهادي براي اين برنامه ، دو روز مي باشد. روز اول حركت از ديزين تا ابتداي يال غربي ، شب ماني در اين محل و صعود يال غربي و فرود از يال جنوبي در روز دوم برنامه. گفتني است به دليل باز شدن تقريبي دره در پاي يال غربي ، شب ماني در اين قسمت بدون خطر جدي بهمن مي باشد. همچنين پس از عبور از قسمت هاي سنگي يال غربي ، باد شديد و شرايط هوايي ناپايدار شب ماني در اين ارتفاع را ناخوشايند مي نمايد.
براي اجراي اين برنامه با زمانبندي فوق ، بهتر است پيش بيني بطول انجاميدن بيش از حد برنامه در روز دوم ، در نظر گرفته شود.
در برنامه اجرا شده، در روز اول بيش از 15 ساعت كوهپيمايي و درگيري با سنگ و در روز دوم يك ساعت كوهپيمايي تا قله و حدود 5/3 ساعت زمان برگشت تا گردنه ديزين به طول انجاميد.
همراه داشتن يك طنابچه 15 الي 20 متري و همينطور وسايل فني مورد نياز جهت عبور با حمايت ، براي گذر از برخي قسمت هاي سنگي اين يال توصيه مي شود.
گرچه برقراري كارگاه و عبور با حمايت باعث كندي حركت خواهد شد ولي در برخي قسمت هاي سنگي مسير ، عبور بدون حمايت نيز مستلزم دقت زياد بوده و وقت گير مي باشد. بنابراين در هر دو حالت ، عبور از قسمت هاي سنگي مدت زماني بيش از حد انتظار را خواهد گرفت.
در هواي خراب و با وجود باد شديد ، خطر سقوط در هنگام عبور از روي تيغه هاي باريك مسير ، جدي مي باشد.
همراه داشتن يك كلنگ يا تبريخ ، براي عبور از معابر يخ بسته مسير توصيه مي شود.
در صورت حركت از روي يال ، تقريباً در هيچ قسمتي از مسير ، با خطر بهمن مواجه نخواهيم شد.
در طول مسير و تقريباً در اكثر نقاط ، پوشش كامل آنتن موبايل وجود دارد.
Koloon bastak is still a beautiful mountain
Mohammad Haj abolfath
(1)
-"arezoo,try not to sleep?"and shake him to wake her up. -"I'm awake"and cringe herself from the cold. Time is 10,22 Friday night.wind is intensly blowing and throw the powder of snow inside the snow room. -"mohammad!let me try once again to contact our friends,let me see where they are?"and started searching for the cell phone in her clothing,but serching did not working. -"mohammad!haven't you seen my cell phone?"and start murmuring."damn it!it seems it has lost" I and mohammad saboori started searching too.we diged the snow below us but there was no cell phone. -"In the last time I had put it in my clothing to keep it warm" Silence,wind howling,cold and searching again. We got tired of searcjing. -"doesn't matter.skip it.arezoo!go inside . move a bit ,let me see this corner. _"I can't . I'm really cold." -"you should move.hurry.move your fingers." …
(2)
Time is about 11,30 at night.whole three of us has gathered together and has drawn the cover of our backpacks on our faces.under this cover there is a warmth of the vapor of inspiration that little by little melt the ice sticked to our hair and hats. -"it's very good we have these headlights.without light it would be worse than this." -"yes" And still silence .the only constant is the howling of the wind. We try to sing an ancient song. I have worn a good gore-tex and a powerful polar and snug pants ,but still feeling cold .taking the cover of my face I see about 2 cm of new snow covered our feet that has come with the wind .still have to move and sing to feel warm.
(3)
-"here it is the cell phone .it was in the sleeve of my clothing .let me call and see where our friends are?" And start dialing. -"hi ramin .where are you?" -a bit silence and then: -"16 persons?" And we get confused! -"hello…hello…disconnect again ."intense cold make the battery of cell phone go off in some seconds. 16 of our friends are coming to help and bring warm drinking .we don't know to become happy or become ashamed .these many of friends?!
(4)
Taking out the baclpack out of new snow and stick to my body to prevent the wind and snow but it seems that the snow storm is more purposeful. -"how is it going arezoo?" -"feeling so cold." I'm calling mohammad to make sure that he is not sleep.it was about half an hour ago that he left us to dig in the snow to cover himself some meters away from us in another side of this small gorge. Maybe he can't hear me.this time louder and he answeres.i come out of our snowy shelter and go toward him.in some seconds all my clothes start freezing.gore-tex's zip has freezed and doesn't work. I should back to the wind. -"how is it going on here?" -"it is better here.snow is not coming inside with the wind." -"so let us join." -"it's very narrow here." -"ok.let's make it bigger." And start working on it.we try to make blocks with the pick to make it easier to send them out.we put the blocks in front of the entrance that faces west this time.wind direction has changed and we have to make this snow room toward west.the main problem is that we can't make this one so big.from one side is a stone and from another side is a snow cover! Time is about 1 in midnight and this moving make us warm.
(5)
Koloon bastak(koloon baste)is a 4200m. height peak that is positioned in the central alborz ridge.the weather condition is usually unstable and the main property of this mountain can be the intense wind that is blowing from west and north-west.
South and south-west foothills are positioned totally in Tehran province and overlooking the roodbar ghasran zone and the runny of this foothill is the jajorood river that fanaly goes to latian dam and provide a part of drinking water in Tehran and the requested water for agricultural reasons in varamin field.also the valley of velayat rood river ,in east to west direction,is passing from the north of this peak and along the ridge of the mountains of harzekooh it goes on and after reaching to the foothills of sechal peak ,goes to the south and after passing from the west and north-west foothills of koloon bastak ,it changes direction to the west.actually,velayat rood as the runny of the north and west foothills of koloon bastak,after joining with varangrood and shaping karaj river,provides another part of the drinking water of Tehran. South,east,west and north-west foothills are the main foothills of this mountain and two last ones gather together in high altitude and reaches the top from north-west. Normal route to reach the top of koloon bastak is from southern foothill that from this route it is possible to reach the summit in all seasons that doesn't request a long and tough climbing and from the 3280m. height dizin gorge in one day.maybe according to this easy access to reach the top from this gorge,reaching the summit of koloon bastak is considered as one the easiest 4000m. ascents in alborz. Eastern foothill is connecting to the east-west ridge of koloon bastak-sarakchal and is one of ridge passing routes in central alborz that has been passed in different seasons as a classic ridge ascent.
But this time our rout was the west foothill that has absorbed my interest during some ascents to sechal(3950m.) in the west of koloon bastak.as far as I pursued ,there hasn't been a documentary and epistle ascent from this rout.this foothill is starting from the bottom of the valley of velayat rood in the west of koloon bastak with a bank and in an altitude of about 3500m. it reaches a stony vein that seems like a sleepy wall beside the western stony vein.height of the stony part here is between 100 and 150m. that its ascent doesn't seem so hard at first glance.frozen snow between stones and unstable holds and falling stones and passing from the narrow ….. full of hard snow are some problems of passing here.before reaching this part ,it was 3,5 hours………. from dizin parking to the start point of west foothill and 2,5 ……..to here has mad eus so tired.here for 5 hours challenging with these unstable stones is adding to the othe rdifficulties of the ascent.it should be noticed that in the previous detection program and from the pictures,it was expected that passing this part may take about 2 hours from us.
(6)
Time ha spassed 5 in the evening and we have passed the stony part of the route. We are somehow worried about the time and the appointment that we have with hosein zanbagh.he left us before challenging with the stony part and returned.he said that he would wait for us in dizin parking beside the car. Challenging with the stony part took more time than we expected. So far the weather was excellent,sunny but cold. Getting near to sundown time,weather is getting so cold and an intense wind is blowing from south and south-west. We are passing a slope that conducts us to the north-west foothill and to the ridge ending to the top. Wind is blowing faster and faster and the slope is not finishing.
(7)
We are on the ridge toward the peak and going through east.our vision is not clear because of the mist.there is less than one hour to the peak and then descending from southern foothill. But it doesn't seem logical to go on.we are stepping on the narrow foothill of north-west and the intense wind is unbalancing us.it has been more than 15 hours of rough climbing.regarding the so low temperature-min. 25 degree centigrade- our drinkings are all frozen and useless.staying here without sleeping bag and even without mat seems horrible. Thinking a little and we have to choose between bad and worse. -"we will stay for the night.let's dig for snow room."
(8)
-"mohammad,wake up,how is your feet and hands?haven't your fingers of your feet feeling cold?"and shake me heavily. Between feeling sleepy and being awake idon't know what to reply but they make me get out and move. I'm not sleepy anymore and now that I consider that the condition of my feet and my hands is not bad but how can I convince them!start murmuring for myself"damn it!no one has awakened me at 3 o'clock in the morning to do some sports in this horrible coldness."
(9)
This damned seconds don't pass. We need some drinking and the only one that is not frozen is a Nescafe in the flask.but it is so cold and bitter that make you vomit.i try to pick a part of jam that is frosted with my teeth .oh! it doesn't taste bad.and another bite. -"what time is it?" -"5 o'clock"
(10)
Outside the snow room is the light of sun.we are getting out.there is a mist everywhere.some steps farther still wind blowing intensely.we hear voices unclearly that is lost in the howl of wind.we scream but there is no response.we made mistake.we are staring at the top.we can't see more than 10 meters.hesitating to go on or wait for our friends. The mist has thinned and we can see the shape of the stony foothill the conduct us to the peak.distance is not so much but needs so much considering.intense wind and the falling risk from the northern part of this foothill makes us wait for the clear sky. Our telephone connection with our friend is disconnected.
(11)
Time has passed from 8 but the mist is not thinning. Suddenly we can see the peak and some small human shapes.clouds are gone and we can shake our hands for our friends. Half an hour later we and our friends are embracing eachother.we are all happy and drinking hot tea unfreezes us. We wear the clothes that they have brought.we have to hurry and pack and leave. It is less than an hour to the peak and our friends are standing between the way toward the peak and waiting.
(12)
Now we are on the peak.damavand can be seen in distance and it seems like a dreaming picture. My camera is still working but I'm afraid of chilblain of my fingers.it's not worth loosing the fingers for getting picture.
(13)
We are on the way back and I remember that it is the second time that koloon bastak stings me. First time was in tir 1377(july 1998) that I experienced the power of lightning and the terrible danger of thunderbolt on the peak of koloon bastak and this time I managed to survive from the killing coldness. I should take care of the third time. Koloon bastak is a mountain that has taught me a lot.it's a very tough mountain with an unstable weather condition that has sting me twice.i should take care more than this.
But for me koloon bastak is still a beautiful mountain.
Members:arezoo asadian-mohammad hajabolfath-hosein zanbagh-mohammad saboori Time of the program:19 & 20 of day 82(jan. 2004) "this program report is presented to all our friends that in midnight of 19 day 1382 in a time distance less than 12 hours reached the zone to help us."
محمد حاج ابوالفتح
(1)
-"آرزو خوابت نبره؟" و محكم او را تكان مي دهم تا به خودش بيايد.
-"بابا بيدارم" و كمي خودش را جمع مي كند تا شايد سرماي كمتري در بدنش رخنه كند.
ساعت 22 و 10 دقيقه جمعه شب است. باد وحشيانه زوزه مي كشد و برف ها را توي اتاق برفي مي ريزد.
-"محمد بذار يه تماس ديگه با بچه ها بگيرم ببينم كجان؟" و شروع مي كند به جستجوي موبايل در داخل لباسش. ولي جستجو بي نتيجه است.
-"محمد گوشي موبايل رو نديدي؟" و همينطور زير لب غُرولند مي كند.
لعنتي! ظاهراً گوشي موبايل گم شده است.
من ومحمد صبوري شروع مي كنيم به جستجو. برف هاي زيرمان را شخم مي زنيم ولي انگار نه انگار. هيچ اثري از گوشي نيست.
-"من آخرين بار انداختمش توي لباسم كه گرم بمونه. نمي دونم چي شد؟"
سكوت ، زوزه باد ، سرما و باز هم جستجو.
از جستجو خسته مي شويم.
-"مهم نيست بابا. بي خيال. آرزو برو داخل . خودت رو جمع كن اين كنار رو نگاه كنم."
-"نمي تونم. خيلي سردمه."
-"بايد حركت كني . يالله . زودباش. انگشتهات رو تكون بده."
...
(2)
ساعت حدود 11 و 30 دقيقه شب است. هر سه كنار هم چمباتمه زده ايم و روكش كوله را كشيده ايم روي صورتهايمان. زير اين روكش از بخار تنفس هواي گرمي ايجاد شده كه قنديل هاي يخي چسبيده به موها و اطراف كلاههايمان را ذره ذره آب مي كند.
-"چقدر خوبه كه اين چراغ پيشاني ها رو داريم. اگه اينجا نور نبود ، فكر كنم توي تاريكي سرما آزاردهنده تر هم مي شد."
-"آره"
و سكوت باز هم حكمفرماست. تنها زوزه باد است كه بطور يكنواختي ادامه دارد.
تلاش مي كنيم يك آواز قديمي را زير لب زمزمه كنيم.
شلوار گورتكس خوبي پوشيده ام و زير آن يك پُلار قوي و زير آن يك شلوار چسبان، ولي باز هم پاهايم يخ كرده. روكش را از جلوي صورتم كنار مي زنم. حدود دو سانت برف نو كه با باد داخل اتاق برفي آمده ، روي پاهايمان را پوشانده. باز هم مجبوريم كه حركت كنيم و آواز بخوانيم تا گرم بمانيم.
(3)
-"بالاخره اين گوشي پيدا شد. اينجا توي آستين لباسم رفته بود. بذار يه زنگ بزنم ببينم بچه ها كجان؟"
و شروع مي كند به گرفتن شماره.
-"رامين سلام. كجاييد؟"
كمي سكوت و بعد :
-"16 نفر؟"
و ما مبهوت مي شويم!
-"الو ..الو...باز قطع شد." سرماي شديد در كمتر از چند ثانيه باطري موبايل را از كار مي اندازد.
16 نفر از دوستان براي رساندن نوشيدني گرم و كمك به ما عازم شده اند. مانده ايم كه خوشحال شويم يا شرمنده. اين تعداد از دوستان؟!
(4)
كوله را از زير برف نو بيرون كشيده به خود مي چسبانم تا شايد مانعي در برابر هجوم برف و باد باشد ولي بوران مصمم تر از اين حرفهاست.
-"آرزو اوضاع چطوره؟"
-"خيلي سرده!"
با صداي بلند محمد را صدا مي كنم تا مطمئن شوم كه خوابش نبرده. نيم ساعت پيش بود كه براي كندن يك حفره برفي كه او را در پناه خود قرار دهد به چند متري ما و در طرف ديگر اين گردنه كوچك رفت.
صداي مرا نمي شنود شايد. اين بار بلند تر فرياد مي زنم. صداي او را مي شنوم. از پناهگاه برفي كوچك خود بيرون مي خزم و به سويش مي روم. در مدت زمان كوتاهي تمامي لباسهايم يخ مي زنند. زيپ گورتكس يخ زده و تكان نمي خورد. بايد پشتم را به باد كنم.
-"اينجا اوضاع چطوره؟"
-"خوبه. از اون طرف بهتره. باد، برف رو اين تو نمي ريزه."
-"پس بذار ما هم بياييم اينجا."
-"اينجا خيلي كوچيكه."
-"پس بيا بزرگش كنيم."
و دست بكار مي شويم. تلاش مي كنيم به كمك كلنگ، برفها را بصورت بلوك درآوريم تا خارج كردنشان راحت تر باشد. بلوك ها را مقابل درب ورودي مي گذاريم كه اين بار رو به غرب دارد. جهت باد تغيير كرده و مجبوريم اين اتاق برفي دوم را رو به غرب بسازيم. مشكل اصلي اين است كه نمي توانيم داخل را خيلي بزرگ كنيم. از يك طرف به سنگ مي خوريم و از طرف ديگر روي نقاب برفي خواهيم رفت!
ساعت حدود يك نيمه شب است و تحرك گرممان مي كند.
(5)
كلون بستك (كلون بسته) قله اي است با ارتفاع 4200 متر كه روي خط الرأس اصلي البرز مركزي قرار دارد. شرايط آب و هوايي آن غالباً ناپايدار است و شايد باد شديدي كه معمولاً نيز از غرب و شمال غرب مي وزد، ويژگي اصلي اين قله به شمار مي رود.
دامنه هاي جنوب و جنوب شرقي اين قله كه كاملاً در استان تهران قرار دارد، مشرف به منطقه رودبار قصران بوده و آبريز اين دامنه، رودخانه جاجرود است كه نهايتاً به سد لتيان رسيده و قسمتي از آب آشاميدني تهران و آب مورد نياز كشاورزي در دشت ورامين را تأمين مي كند. همچنين دره رودخانه ولايت رود، در جهت شرق به غرب، از شمال اين قله گذشته و در امتداد خط الرأس هرزه كوه ها جريان پيدا مي كند و پس از رسيدن به دامنه هاي قله سه چال به طرف جنوب ادامه پيدا مي كند و با عبور از پاي يالهاي شمال غربي و غربي كلون بستك، مجدداً در نزديكي ديزين در جنوب غرب كلون بستك، به طرف غرب تغيير مسير مي دهد. در اصل ولايت رود نيز به عنوان آبريز دامنه هاي شمالي و غربي كلون بستك، پس از ادغام با وارنگرود و تشكيل رودخانه كرج، قسمت ديگري از آب آشاميدني ساكنين تهران را تأمين مي كند.
يالهاي جنوبي، شرقي، غربي و شمال غربي اصلي ترين يالهاي اين كوه به شمار مي روند، كه اين دو تاي آخر در ارتفاعات بالا به يكديگر ملحق شده و از شمال غرب به قله مي رسند.
مسير نرمال صعود قله كلون بستك از طريق يال جنوبي مي باشد كه از اين مسير، قله در تمامي فصول و با يك كوهپيمايي نه چندان دشوار و طولاني از طريق گردنه 3280 متري ديزين در عرض يك روز، قابل دسترس مي باشد. شايد به دليل همين دسترسي ساده به قله از طريق گردنه ديزين، صعود كلون بستك يكي از ساده ترين صعود هاي قلل چهار هزار متري البرز به حساب مي آيد.
يال شرقي، در اصل با اتصال به خط الرأس شرقي- غربي كلون بستك- سركچال ، يكي از مسيرهاي گذر خط الرأسي در البرز مركزي مي باشد كه بارها در فصول مختلف و همچون يك صعود خط الرأسي كلاسيك طي شده است.
و اما يال غربي كه در چند سال اخير، جند بار در هنگام صعود قله سه چال(3950 متر) در غرب كلون بستك، من را به خود جلب كرده بود، اين بار مسير مورد نظر ما است. تا آنجا كه من پيگيري كرده بودم، هيچ صعود مستند و مكتوبي بر روي اين يال اجرا نشده بود. اين يال كه از كف دره ولايت رود در غرب كلون بستك با شيب تندي آغاز مي شود، در ارتفاعي حدود 3500 متر به يك رگه سنگي مي رسد كه همچون ديواره اي خفته در كنار گرده سنگي غربي قرار دارد. ارتفاع منطقه سنگي در اين ناحيه بين 100 تا 150 متر مي باشد كه صعود آن در نگاه اول چندان دشوار به نظر نمي رسد. برف يخ بسته در لابلاي سنگها، ناپايداري گيره ها و سنگ هاي ريزشي و همچنين گذر از گرده هايي با عرض كم و پوشيده از برف سفت از دشواري هاي صعود اين قسمت مي باشد.
در اصل پيش از رسيدن به اين منطقه سنگي، 5/3 ساعت برفكوبي سنگين از پاركينگ ديزين تا پاي يال غربي و 5/2 ساعت برفكوبي تا اين ارتفاع به اندازه كافي ما را خسته مي كند تا در كنار دشواري هاي متوالي در مسير صعود اين سنگهاي ناپايدار، نزديك به 5 ساعت در اين منطقه درگير باشيم. اين در حالي است كه در برنامه شناسايي قبلي و از روي تصاوير، گذر از اين مسير را در مدت زماني نزديك به 2 ساعت پيش بيني كرده بوديم.
(6)
ساعت از5 بعدازظهر گذشته و ما از قسمت سنگي مسير خارج شده ايم.
كمي نگران زمان هستم و قراري كه با حسين زنبق گذاشته ايم. قبل از درگيري با سنگ ها از ما جدا شد و برگشت. گفت شب كنار ماشين در پاركينگ ديزين منتظر ماست.
درگيري با سنگ ها بيش از آنچه فكر مي كرديم طول كشيده است.
هوا تا اينجا عالي بود. آفتابي و البته سرد.
با نزديك شدن غروب، سرماي هوا فوق العاده شديد شده و باد تندي از جنوب و جنوب غرب شروع به وزيدن كرده است.
در حال گذر از شيبي هستيم كه ما را به يال شمال غربي و خط الرأس منتهي به قله مي رساند.
باد هر لحظه شديدتر مي شود و اين شيب نيز قصد تمام شدن ندارد.
(7)
روي خطالرأس منتهي به قله هستيم و بطرف شرق حركت مي كنيم. ديد ما به دليل مِهي كه بر منطقه حاكم شده به حداقل رسيده است. كمتر از يك ساعت با قله فاصله داريم و بعد فرود از يال جنوبي بطرف گردنه.
ولي ادامه مسير عاقلانه به نظر نمي رسد. باد شديد هر لحظه تعادل ما را كه بر روي يال كم عرض شمال غربي گام بر مي داريم بر هم مي زند. بيشتر از 15 ساعت كوهپيمايي سنگين كرده ايم. نوشيدني هايي كه داشته ايم به دليل سرماي شديد – حداقل 25 درجه زير صفر- يخ بسته و غير قابل استفاده شده اند. ماندن و توقف در چنين مكاني، بدون كيسه خواب و حتي زير انداز، وحشتناك به نظر مي رسد.
كمي تأمل مي كنيم. مجبوريم بين بد و بدتر تصميم گيري كنيم.
-"شب ماني مي كنيم. آماده كندن اتاق برفي شويد."
(8)
-"محمد بيدار شو. دست و پاهات چطورند؟ انگشتهاي پات يخ نكرده؟" و به شدت من را تكان مي دهند.
بين خواب و بيداري نمي دانم چه جوابي مي دهم ولي مجبورم مي كنند كه بروم بيرون اتاق برفي و درجا بزنم و حركت كنم.
خواب از سرم پريده و تازه متوجه شده ام كه اوضاع دست و پايم خيلي بد نيست ولي مگر مي توان بچه ها را متقاعد كرد! پيش خودم زمزمه مي كنم :"لعنتي! تا حالا هيچ كس 3 صبح بيدارم نكرده بود كه بيام توي چنين سرماي وحشتناكي ورزش كنم و درجا بزنم!!"
(9)
اين ثانيه هاي لعنتي هم كه نمي گذرند.
نوشيدني لازم داريم ولي تنها چيزي كه يخ نبسته، نسكافه اي است كه داخل فلاسك داشته ايم. آنهم آنقدر يخ و تلخ و گزنده است كه حال آدم را بهم مي زند. تلاش مي كنم با دندانم تكه اي از مربا را كه آنهم تقريباً برفكي شده جدا كنم. آهان! مزه ملس مرباي آلبالوي برفكي هم بد نيست. يك گاز كوچك ديگر.
-"ساعت چنده؟"
-"پنج صبح."
(10)
بيرون اتاق برفي روشنايي صبح ديده مي شود. از اتاق بيرون مي خزيم. مه همه جا را گرفته. چند قدم آنطرف تر باد وحشي گويا مجدداً ما را پيدا كرده است. صداهايي مبهم مي شنويم كه در زوزه باد گم مي شوند. فرياد مي زنيم ولي خبري نيست. اشتباه كرده ايم. به سمت قله خيره شده ايم. بيشتر از 10 متر آنطرف تر را نمي توانيم ببينيم. مانده ايم كه حركت كنيم يا منتظر بچه ها بمانيم.
مه كمي رقيق تر مي شود. هيبت يالي نيمه سنگي كه ما را به قله مي رساند مجسم مي شود. طول مسير كوتاه است ولي نيازمند توجه. باد شديد و خطر سقوط از قسمت شمالي اين يال وامي داردمان تا منتظر باز شدن هوا بمانيم.
ارتباط تلفني با بچه ها قطع شده است.
(11)
ساعت از 8 صبح گذشته. گويا اين هوا قصد باز شدن ندارد.
ناگهان هيبت قله و چند شبه كوچك انساني در اطراف قله مشخص مي شوند. ابرها به كناري رفته اند تا ما براي بچه ها دست تكان بدهيم.
نيم ساعت بعد ما و بچه ها همديگر را در آغوش مي كشيم. همه خوشحاليم. چاي داغ يخمان را آب مي كند.
لباس هايي كه بچه ها همراه آورده اند را به تن مي كنيم. بايد سريعتر كوله هايمان را جمع كنيم و به راه بيافتيم.
كمتر از يك ساعت تا قله راه داريم و بچه ها در طول مسير و در نزديكي قله به انتظار ايستاده اند.
(12)
روي قله ايستاده ايم. دماوند در دور دست، همچون تصويري رويا گونه ديده مي شود.
دوربين من هنوز كار مي كند ولي از سرمازدگي دستهايم مي ترسم. عكاسي در اين شرايط به خطر از دست دادن انگشتها نمي ارزد.
(13)
در راه بازگشت هستيم. به ياد مي آورم اين دومين باري است كه كلون بستك مرا مي گزد.
يك بار در تير ماه 77 كه براي نخستين بار قدرت صاعقه و خطر شديد رعد و برق را در روي قله كلون بستك تجربه كردم. و اين يكي كه اين بار از سرماي كشنده آن به سلامت باز مي گردم.
بايد مراقب سومين مرتبه باشم.
كلون بستك كوهي است كه به من بسيار آموخته. كوهي است خشن با شرايط هوايي متغير كه دو بار مرا گزيده است. بايد بيشتر مراقب باشم.
اما براي من كلون بستك هنوز كوه قشنگي است!
نفرات تيم: آرزو اسديان - محمد حاج ابوالفتح ـ حسين زنبق - محمد صبوري
زمان اجراي برنامه: 19 و 20 دي ماه 82
« اين گزارش به تمامي دوستاني كه درنيمه شب جمعه 19 دي ماه 82 درمدت زماني كمتر از 12 ساعت براي كمك رساني به ما در منطقه حاضر شدند، تقديم مي شود.»
محمد حاج ابوالفتح
سي ام دي ماه 82
چند نکته و تذکر
مسير دسترسي به يال غربي كلون بستك از طريق پاركينگ ديزين در انتهاي جاده فرعي گچسر به ديزين در ميانه راه كرج به چالوس مي باشد. از اين پاركينگ و در امتداد رودخانه مي توان وارد دره ولايت رود شده و به پاي يال غربي كلون بستك رسيد.
در فصل زمستان ، عبور از سمت چپ ( غرب) رودخانه معقول تر به نظر مي رسد. اين در حالي است كه حاشيه غربي رودخانه منطقه نظامي بوده و عبور از اين قسمت بايد با هماهنگي قبلي انجام شود.
پيش از رسيدن به يال غربي ، تنها در يك قسمت از مسير ، بايد از رودخانه عبور كرد كه با توجه به حجم كم آب در زمستان ، عبور از قسمت هاي كم عرض رودخانه ، بدون دشواري ميسر مي باشد.
بهترين زمانبندي پيشنهادي براي اين برنامه ، دو روز مي باشد. روز اول حركت از ديزين تا ابتداي يال غربي ، شب ماني در اين محل و صعود يال غربي و فرود از يال جنوبي در روز دوم برنامه. گفتني است به دليل باز شدن تقريبي دره در پاي يال غربي ، شب ماني در اين قسمت بدون خطر جدي بهمن مي باشد. همچنين پس از عبور از قسمت هاي سنگي يال غربي ، باد شديد و شرايط هوايي ناپايدار شب ماني در اين ارتفاع را ناخوشايند مي نمايد.
براي اجراي اين برنامه با زمانبندي فوق ، بهتر است پيش بيني بطول انجاميدن بيش از حد برنامه در روز دوم ، در نظر گرفته شود.
در برنامه اجرا شده، در روز اول بيش از 15 ساعت كوهپيمايي و درگيري با سنگ و در روز دوم يك ساعت كوهپيمايي تا قله و حدود 5/3 ساعت زمان برگشت تا گردنه ديزين به طول انجاميد.
همراه داشتن يك طنابچه 15 الي 20 متري و همينطور وسايل فني مورد نياز جهت عبور با حمايت ، براي گذر از برخي قسمت هاي سنگي اين يال توصيه مي شود.
گرچه برقراري كارگاه و عبور با حمايت باعث كندي حركت خواهد شد ولي در برخي قسمت هاي سنگي مسير ، عبور بدون حمايت نيز مستلزم دقت زياد بوده و وقت گير مي باشد. بنابراين در هر دو حالت ، عبور از قسمت هاي سنگي مدت زماني بيش از حد انتظار را خواهد گرفت.
در هواي خراب و با وجود باد شديد ، خطر سقوط در هنگام عبور از روي تيغه هاي باريك مسير ، جدي مي باشد.
همراه داشتن يك كلنگ يا تبريخ ، براي عبور از معابر يخ بسته مسير توصيه مي شود.
در صورت حركت از روي يال ، تقريباً در هيچ قسمتي از مسير ، با خطر بهمن مواجه نخواهيم شد.
در طول مسير و تقريباً در اكثر نقاط ، پوشش كامل آنتن موبايل وجود دارد.
Koloon bastak is still a beautiful mountain
Mohammad Haj abolfath
(1)
-"arezoo,try not to sleep?"and shake him to wake her up. -"I'm awake"and cringe herself from the cold. Time is 10,22 Friday night.wind is intensly blowing and throw the powder of snow inside the snow room. -"mohammad!let me try once again to contact our friends,let me see where they are?"and started searching for the cell phone in her clothing,but serching did not working. -"mohammad!haven't you seen my cell phone?"and start murmuring."damn it!it seems it has lost" I and mohammad saboori started searching too.we diged the snow below us but there was no cell phone. -"In the last time I had put it in my clothing to keep it warm" Silence,wind howling,cold and searching again. We got tired of searcjing. -"doesn't matter.skip it.arezoo!go inside . move a bit ,let me see this corner. _"I can't . I'm really cold." -"you should move.hurry.move your fingers." …
(2)
Time is about 11,30 at night.whole three of us has gathered together and has drawn the cover of our backpacks on our faces.under this cover there is a warmth of the vapor of inspiration that little by little melt the ice sticked to our hair and hats. -"it's very good we have these headlights.without light it would be worse than this." -"yes" And still silence .the only constant is the howling of the wind. We try to sing an ancient song. I have worn a good gore-tex and a powerful polar and snug pants ,but still feeling cold .taking the cover of my face I see about 2 cm of new snow covered our feet that has come with the wind .still have to move and sing to feel warm.
(3)
-"here it is the cell phone .it was in the sleeve of my clothing .let me call and see where our friends are?" And start dialing. -"hi ramin .where are you?" -a bit silence and then: -"16 persons?" And we get confused! -"hello…hello…disconnect again ."intense cold make the battery of cell phone go off in some seconds. 16 of our friends are coming to help and bring warm drinking .we don't know to become happy or become ashamed .these many of friends?!
(4)
Taking out the baclpack out of new snow and stick to my body to prevent the wind and snow but it seems that the snow storm is more purposeful. -"how is it going arezoo?" -"feeling so cold." I'm calling mohammad to make sure that he is not sleep.it was about half an hour ago that he left us to dig in the snow to cover himself some meters away from us in another side of this small gorge. Maybe he can't hear me.this time louder and he answeres.i come out of our snowy shelter and go toward him.in some seconds all my clothes start freezing.gore-tex's zip has freezed and doesn't work. I should back to the wind. -"how is it going on here?" -"it is better here.snow is not coming inside with the wind." -"so let us join." -"it's very narrow here." -"ok.let's make it bigger." And start working on it.we try to make blocks with the pick to make it easier to send them out.we put the blocks in front of the entrance that faces west this time.wind direction has changed and we have to make this snow room toward west.the main problem is that we can't make this one so big.from one side is a stone and from another side is a snow cover! Time is about 1 in midnight and this moving make us warm.
(5)
Koloon bastak(koloon baste)is a 4200m. height peak that is positioned in the central alborz ridge.the weather condition is usually unstable and the main property of this mountain can be the intense wind that is blowing from west and north-west.
South and south-west foothills are positioned totally in Tehran province and overlooking the roodbar ghasran zone and the runny of this foothill is the jajorood river that fanaly goes to latian dam and provide a part of drinking water in Tehran and the requested water for agricultural reasons in varamin field.also the valley of velayat rood river ,in east to west direction,is passing from the north of this peak and along the ridge of the mountains of harzekooh it goes on and after reaching to the foothills of sechal peak ,goes to the south and after passing from the west and north-west foothills of koloon bastak ,it changes direction to the west.actually,velayat rood as the runny of the north and west foothills of koloon bastak,after joining with varangrood and shaping karaj river,provides another part of the drinking water of Tehran. South,east,west and north-west foothills are the main foothills of this mountain and two last ones gather together in high altitude and reaches the top from north-west. Normal route to reach the top of koloon bastak is from southern foothill that from this route it is possible to reach the summit in all seasons that doesn't request a long and tough climbing and from the 3280m. height dizin gorge in one day.maybe according to this easy access to reach the top from this gorge,reaching the summit of koloon bastak is considered as one the easiest 4000m. ascents in alborz. Eastern foothill is connecting to the east-west ridge of koloon bastak-sarakchal and is one of ridge passing routes in central alborz that has been passed in different seasons as a classic ridge ascent.
But this time our rout was the west foothill that has absorbed my interest during some ascents to sechal(3950m.) in the west of koloon bastak.as far as I pursued ,there hasn't been a documentary and epistle ascent from this rout.this foothill is starting from the bottom of the valley of velayat rood in the west of koloon bastak with a bank and in an altitude of about 3500m. it reaches a stony vein that seems like a sleepy wall beside the western stony vein.height of the stony part here is between 100 and 150m. that its ascent doesn't seem so hard at first glance.frozen snow between stones and unstable holds and falling stones and passing from the narrow ….. full of hard snow are some problems of passing here.before reaching this part ,it was 3,5 hours………. from dizin parking to the start point of west foothill and 2,5 ……..to here has mad eus so tired.here for 5 hours challenging with these unstable stones is adding to the othe rdifficulties of the ascent.it should be noticed that in the previous detection program and from the pictures,it was expected that passing this part may take about 2 hours from us.
(6)
Time ha spassed 5 in the evening and we have passed the stony part of the route. We are somehow worried about the time and the appointment that we have with hosein zanbagh.he left us before challenging with the stony part and returned.he said that he would wait for us in dizin parking beside the car. Challenging with the stony part took more time than we expected. So far the weather was excellent,sunny but cold. Getting near to sundown time,weather is getting so cold and an intense wind is blowing from south and south-west. We are passing a slope that conducts us to the north-west foothill and to the ridge ending to the top. Wind is blowing faster and faster and the slope is not finishing.
(7)
We are on the ridge toward the peak and going through east.our vision is not clear because of the mist.there is less than one hour to the peak and then descending from southern foothill. But it doesn't seem logical to go on.we are stepping on the narrow foothill of north-west and the intense wind is unbalancing us.it has been more than 15 hours of rough climbing.regarding the so low temperature-min. 25 degree centigrade- our drinkings are all frozen and useless.staying here without sleeping bag and even without mat seems horrible. Thinking a little and we have to choose between bad and worse. -"we will stay for the night.let's dig for snow room."
(8)
-"mohammad,wake up,how is your feet and hands?haven't your fingers of your feet feeling cold?"and shake me heavily. Between feeling sleepy and being awake idon't know what to reply but they make me get out and move. I'm not sleepy anymore and now that I consider that the condition of my feet and my hands is not bad but how can I convince them!start murmuring for myself"damn it!no one has awakened me at 3 o'clock in the morning to do some sports in this horrible coldness."
(9)
This damned seconds don't pass. We need some drinking and the only one that is not frozen is a Nescafe in the flask.but it is so cold and bitter that make you vomit.i try to pick a part of jam that is frosted with my teeth .oh! it doesn't taste bad.and another bite. -"what time is it?" -"5 o'clock"
(10)
Outside the snow room is the light of sun.we are getting out.there is a mist everywhere.some steps farther still wind blowing intensely.we hear voices unclearly that is lost in the howl of wind.we scream but there is no response.we made mistake.we are staring at the top.we can't see more than 10 meters.hesitating to go on or wait for our friends. The mist has thinned and we can see the shape of the stony foothill the conduct us to the peak.distance is not so much but needs so much considering.intense wind and the falling risk from the northern part of this foothill makes us wait for the clear sky. Our telephone connection with our friend is disconnected.
(11)
Time has passed from 8 but the mist is not thinning. Suddenly we can see the peak and some small human shapes.clouds are gone and we can shake our hands for our friends. Half an hour later we and our friends are embracing eachother.we are all happy and drinking hot tea unfreezes us. We wear the clothes that they have brought.we have to hurry and pack and leave. It is less than an hour to the peak and our friends are standing between the way toward the peak and waiting.
(12)
Now we are on the peak.damavand can be seen in distance and it seems like a dreaming picture. My camera is still working but I'm afraid of chilblain of my fingers.it's not worth loosing the fingers for getting picture.
(13)
We are on the way back and I remember that it is the second time that koloon bastak stings me. First time was in tir 1377(july 1998) that I experienced the power of lightning and the terrible danger of thunderbolt on the peak of koloon bastak and this time I managed to survive from the killing coldness. I should take care of the third time. Koloon bastak is a mountain that has taught me a lot.it's a very tough mountain with an unstable weather condition that has sting me twice.i should take care more than this.
But for me koloon bastak is still a beautiful mountain.
Members:arezoo asadian-mohammad hajabolfath-hosein zanbagh-mohammad saboori Time of the program:19 & 20 of day 82(jan. 2004) "this program report is presented to all our friends that in midnight of 19 day 1382 in a time distance less than 12 hours reached the zone to help us."
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 14:22 توسط
|