داستان
داستان » مدیر جديد
آقای صالحی در اتاق را باز کرد و با لحن تندی گفت: هنوز این خانم دربانی نیومده؟
منشی بیچاره تند از روی صندلیاش پرید و در حالی که سعی ميکرد خونسرد باشد و لبخند بزند جواب داد:نه آقای ريیس! هنوز نیومده. زنگ هم نزده.
دوست داشت بگوید که خانم دربانی هر وقت دیر کند، تماس ميگیرد و شاید برایش مشکلی پیش آمده باشد و... اما جرات نکرد، آقای صالحی از بس عصبانی بود که نميشد برایش چیزی را توضیح داد، همانجور سرپا ایستاده بود و خدا خدا ميکرد که گیر تازه ای ندهد.
- به محض اینکه رسید منو خبر کن.
- چشم آقای مهندس!
- من مهندس نیستم خانم.
- مدیرم! مدیر! اوکی؟
- بله آقای مدیر! ببخشید.
با صدای بسته شدن در، نفس راحتی کشید و سرجایش نشست.
یک ماهی ميشد که آقای صالحی رييس اداره شده بود، مردی سی ساله، بلند قد، با موهایی کمپشت، صورتی که همیشه اصلاح ميکرد، کت و شلوار مرتب و اتو کشیده و کفشهاي همیشه واکس زده. از همان روز اولی که آقای پناهی استعفا داد و رفت و او جانشینش شد، در جلسه معارفه گربه را دم حجله کشت و برنامه بالا بلندی را عنوان کرد.
- همه پرسنل باید سر ساعت هفت توی دفترشان باشند، اگر کسی نميتواند در این ساعت بیاید، همین امروز بهتر است حرفش را بزند و دلایل قطعا منطقیاش را بگوید. سیستم مدیریت من اروپايي است، همانطور که ميدانید من دانشآموخته آنجا هستم و بالطبع از دانش نوین مدیریت چیزهایی ميدانم که مطمئنم اداره را از این رخوت بیرون ميکشد. من چیزهایی شنیدهام که آرزو ميکنم حقیقت نداشته باشد، پشت گوش انداختن کارها، تنبلی، به روز نبودن اطلاعات پرسنل و... از رفتارهایی است که خیلی من رو آزار ميده، اگر کسی انتظار پاداش، ترفیع یا اضافهکار داره باید شایستگیاش را به من ثابت کنه، من دوست ندارم صبح کارمندم شلخته و کسل بیاد سرکار، کارمند این اداره باید صبح ساعت هفت با لذت و رغبت سرکار بیاد.
آن روز همه کارمندها با هم پچپچی کردند و گفتند همه رييسها اول با توپ پر ميآیند و ميخواهند تغیرات بنیادی درست کنند اما یواش یواش راه ميافتند و ميفهمند توی اداره دنیا دست کارمند جماعته و رييس باید هوایش را داشته باشد و...
اما حالا همه حساب کار دستشان آمده بود که آقای صالحی شوخیبردار نیست و چشم از کارمندهایش برنمیدارد، روزهای اول شایعه شده بود که در اتاقها دوربین کار ميگذارد تا عملکرد کارمندهایش را زیر نظر بگیرد، اما امور مالی با برآورد هزینه مشخص کرد که این کار بسیار پرهزینه است و انجام آن خارج از توان مالی اداره است. در روزهای بعد ماشین کارتخوان و ساعتزنی نصب شد و آقای کماسی که قبلا به صورت دستی ورود و خروج را ثبت ميکرد، مسئول نظارت بر این کار شد. هر روز گزارشات ورود و خروج افراد، اموال، مرخصیها و ماموریتها مستقیما توسط آقای رييس چک ميشد.
تلفن زنگ زد.
- بله جناب!
- خانم حسینیان! سریع به آقای کارپرداز بگید تمام فاکتورهای خرید یک ماه گذشته را بیاورد دفتر من! به آقای سینايی هم بگید تمام اضافهکاری پرسنل رو در سه ماه اخیر برای من بیاره!
- ببخشید آقای مدیر! ایشون رفتن مرخصی!
- رفته باشن خانوم! دلیل نمیشه که کارش رو زمین بمونه! خودتون سریع برید و آمار رو بیارید. راستی! به نگهبانی هم بگید خانم دربانی که اومد، اجازه نده ماشینش رو بیاره داخل پارکینگ اداره تا من اجازه ندادم.
- چشم آقای مدیر!
- به آقای حبیبی هم بگید بیاد دفتر من! مثل اینکه چای درست کردن رو تو این اداره هم من باید یاد بدم به ایشون!
تا منشی بیچاره خواست حرفی بزند او گوشی را گذاشت. کلافه شده بود از دست این رييس و خرده فرمایشاتش! اما چارهای نداشت، همیشه از اینکه مثل بعضی از کارشناسهاي اداره کار تخصصی بلد نیست از خودش بدش ميآمد، چون عوض کردن آنها آسان نبود اما همیشه یک منشی جدید را با یک آگهی دوخطی توی یک روزنامه ميشود استخدام کرد. غرق در این فکرها بود و داشت دستورات آقای مدیر را انجام ميداد که خانم دربانی وارد شد. مقنعه و مانتویش خیس بود و دستپاچه و سردرگم به نظر ميرسید.
- سلام خانم حسینیان! خسته نباشید. کسی امروز احوال من رو نپرسید؟
- کس خاصی که نه خانوم! البته اگر آقای مدیر را شما کسی در نظر بگیرید، چرا! ایشان از صبح ده بار جویای احوال شما شدند، معلومه کجايید؟ گوشیتون رو هم جواب نميدید که!
خانم حسینیان یک لحظه با چنان جدیتی حرف زد که خودش هم تعجب کرد، از بس این روزها آقای صالحی به او اخم و تخم ميکرد و چپ و راست دستور ميداد که او هم ناخودآگاه تحت تاثیر قرار گرفته بود و احساس خودرييس بینی ميکرد.
- عذر ميخوام خانم! مثل اینکه از این بهبعد باید بیاییم و به شما هم گزارش کار بدیم! این چه طرز برخورده؟
- ببخشید خانم مهندس! از صبح سر دیر آمدن شما آقای رييس صد بار منو دعوا کرد. میدونید که، من دم دستشم...
این حرفها را به آرامی ميزد و نگران بود که صدایش به گوش آقای رييس برسد.
- حالا ميخواید برید پیش آقای رييس؟
- بله! لطفا هماهنگ کنید.
این را گفت و منتظر ماند تا آقای رييس اذن دخول بدهد. در قهوهای رنگ را باز کرد و وارد شد. آقای رييس سرش را پایین انداخته بود و پوشه آبی رنگی را باز کرده بود. پشت سرش کتابخانه بزرگ و مملو از کتاب و پروندههایی بود که از وقتی او آمده بود هر روز پرتر ميشد.
- سلام آقای صالحی!
آقای مدیر بیآنکه سرش را بلند کند از بالای عینک کت و کلفتش نگاه سردی به او کرد و گفت:بهبه! خانم مهندس! چرا اینقدر برای سرکار اومدن عجله ميکنید؟
این حرف را با لحن تمسخرآمیزی زد، بعد پوشه آبی رنگ را بست و به صندلی چرخان تکیه زد، خانم دربانی هیچ حرفی نزد و همانطور ایستاده بود جلوی در. آقای مدیر با اشاره سر از او خواست که بنشیند.
- خانم دربانی! شما اخلاق من را ميشناسید و به حساسیت من نسبت به وقتشناسی آگاه هستید. شما روز دوشنبه 23 دقیقه تاخیر داشتید، روز سهشنبه 41 دقیقه و امروز هم موفق شدید رکورد قبلیتان را بشکنید و دو ساعت و ده دقیقه دیر آمدید سرکارتان! از این تاخیرها که بگذریم، پریروز یکی از اربابرجوعها شکایت از شما را به دفتر من آورد و از کمکاری شما گله کرد، ميگفت برخوردتان مودبانه نبوده است.
- اسمشان آقای سعیدیان بود؟
- مهم نیست اسم چی بود خانوم! مهم اینه که ایشون از کارمند من شاکی بود، از پشتهماندازی کارها گله ميکرد...
- عذر ميخوام آقای صالحی! ولی ایشون تقاضای غیرقانونی داره، درخواستشون خلاف اساسنامه اداره است. نکنه شما از من توقع کار غیرقانونی دارید؟
این حرف را با لحنی کنایهآمیز زد، جوری که انگار ميخواست از برخورد تند آقای مدیر انتقام بگیرد. آقای صالحی که انگار انتظار این کلمات را نداشت به تندی پوشه را بست و روی میز پرت کرد. بوی سیگار توی اتاق پیچیده بود، چای نیمخوردهای روی میز کنار چند پوشه و پرونده بلاتکلیف بود.
- خانم مهندس ! این برخورد شما را تنها به خاطر تجربهکاریتان نادیده ميگیرم، حالا خیلی سریع لطفا تشریف ببرید سرکارتون!
خانم دربانی هم که ته دلش از این پیروزی در نبرد لفظی خوشحال بود، سریع خداحافظی کرد و در را پشت سرش بست. توی اداره همه او را دوست داشتند، زنی مقتدر، باسواد و از همه مهمتر با اخلاق بود، با آنکه 28 سال بیشتر نداشت ولی پس از تصادف و فوت شوهرش کمی شکستهتر نشان ميداد، هر وقت هر کارمند جدیدی به اداره اضافه ميشد این خانم دربانی بود که با حوصله و درنگ فوت و فن کار را یادش ميداد، شش سال بود که در این اداره کار ميکرد، هرکسي مرخصی ميرفت، هرکسي در انجام دادن کارها و پروژهها مشکلی داشت و... ميدانست که او برای کمک کردن بیهیچ چشمداشتی آماده است. آقای پناهی او را نه تنها به عنوان کارشناسی خبره و صاحبنظر قبول داشت بلکه به نوعی در همه کارها از او مشاوره ميگرفت. با همه حسنهایش، شیطنت پنهانی خاصی داشت، کافی بود کسی سر به سرش بگذارد یا بخواهد موی دماغش بشود، چنان دماری از روزگارش درميآورد که طرف نميدانست از کجا خورده است. دو سال قبل آقای نجفنژاد با آن جاهطلبی تهوعآورش او را به دست بردن در آمار مالی متهم کرده بود، عادت داشت هر از چندگاهی یک بار با یکی از پرسنل درگیر ميشد، فروغ با شیطنت و شوخی موضوع را رد کرده بود و حتی برخورد بسیار دوستانهای را برای رفع سوءتفاهم ایجاد کرده بود به شکلی که آقای نجفنژاد با آن همه گندهدماغی جلوی جمع از او عذرخواهی کرد، فروغ اما ته دلش دنبال فرصتی برای انتقام بود. چهار ماه بعد آقای نجفنژاد دربهدر اتاقهاي اداره را ميگشت، پرونده حسابهاي مالی اداره، با تمام آمارها، فاکتورها و... گم شده بود، به حال التماس افتاده بود، بیلان کاری سالانه که بیشتر از یک ماه شبانهروزی روی آن کار کرده بود، حالا گم شده بود. فروغ پابهپای او تمام اتاقها را گشت، حتی کمکش کرد که مقداری از آمار را دوباره جمعبندی کند اما فایدهای نداشت. او مجبور شد دوباره تمام آمارها، بیلانهاي مالی و... را از نو بنویسد. هیچکس متوجه نشد که فروغ پرونده را برده بود خانه و افشین هر روز پشت برگههاي داخل پرونده که سفید بود نقاشی ميکشید!
- یعنی زدی تو برجکش؟
- حالا تو هم شلوغش نکن. یه یکی به دو کارمندی - رييسی بود که حل شد. دوست ندارم شلوغش کنی مینا!
- اما حقش بوده، من هم اگه جای تو بودم همین کار رو ميکردم.
- جدا! اما کی بود که پریروز توی اتاق گریه ميکرد؟ اگه همون موقع از خودت دفاع ميکردی لازم نبود گریه کنی، همون باعث شد هر چی دلش بخواد بگه. واسه هر کی مدیره، واسه من نیست! هنوز غوره نشده مویز شده. بگو بذار دو سال مدیر باشی بعد از این افهها بیا! تو هم بهتره اینقدر مقابلش مث بید نلرزی.
- وضعیت من فرق ميکنه فروغ! تو هم اگه مثل من قراردادی بودی ميفهمیدی.
- همه همین رو ميگن ولی وقتی یکی حرف زور ميزنه باید جلوش وایستاد. نمیشه که گذاشت هرچی دلش ميخواد بگه. منظورم این نیست که هر روز دعوا و تنش درست کنیم، اما باید اینقدر هم تسلیم نباشیم، من حرفای امروزش در مورد تاخیرهام رو قبول دارم، درگیر بيماري افشین بودم، نميدونی با چه مکافاتی بیدارش ميکنم، غذا بهش ميدم و ميبرمش کودکستان. قبلا اینجوری نبود ولی این روزا واقعا کلافهام کرده. راس ميگن پسرا سه سالشون که ميشه تازه اول لوسبازیشونه!مینا کوتاهقامت و زبل بود، تند تند تایپ ميکرد، همیشه هم در حال غر زدن از وضعیت حقوقش بود، حق هم داشت با ماهی 150 هزار تومان فقط ميتوانست کرایه رفت و آمد و نهار ظهرش را بدهد، اما خانم دربانی او را امیدوار ميکرد که اگر توانايیاش را نشان بدهد، مدیر حتما هنگام اضافهکاری و پاداش هوایش را خواهد داشت، آقای پناهی هم این کار را ميکرد اما از روزی که مدیر جدید با آن جدیت و سختگیریاش آمده بود، او اعتماد به نفسش را از دست داده بود.
- خانم دربانی!
صدای آقای صالحی مینا را از جایش پراند، اما فروغ وانمود کرد که همه چیز عادی است، ميدانست که مدیر از برخورد آن روزش هنوز ناراحت است و این فریادش هنوز بوی کینه آن روز را ميدهد.
- خانم دربانی! باز هم ارباب رجوع تقصیر دارد؟ باز هم ارباب رجوع تقاضای غیرقانونی کرده خانوم؟
این را با چنان لحن تحریکآمیزی گفت که کارمندهای اتاقهاي مجاور هم سرک کشیدند و گوشهایشان را تیز کردند. فروغ با همه تظاهرش به آرامش و خونسردی هم نتوانست تحمل کند.
- چیزی شده آقای صالحی؟
- دیگه چی ميخواستید بشه خانوم! با اجازه کی دستور دادید اموال بره انبار؟
- چی؟ کدوم اموال؟ من؟
- بله خانوم! مگه این دستخط شما نیست؟ مگه من دستور نداده بودم کامپیوترهای معیوب بره برای تعمیر؟ شما چطور به خودتون اجازه دادید که اونا رو بفرستید بره انبار؟
این را که گفت پرونده را گذاشت روی میز. مینا نتوانست کنجکاویاش را کنترل کند و گردنش را دراز کرد، خط فروغ را شناخت اما چیزی نگفت.
- آره! خط و امضای منه اما یادم نمیاد من این کار رو کرده باشم!
- یادتون نمیاد؟! خانوم محترم ميدونید با این کارتون چقدر کارهای اداره رو انداختید عقب؟! دیگه واقعا رفتارتون قابل تحمل نیست! یه هفته فرصت دارید خودتون رو اصلاح کنید در غیر این صورت باید برید توی بایگانی! مدتها بود فروغ تا این حد جلوی باقی همکاران تحقیر نشده بود، کلافه شده بود، آقای صالحی مثل فاتحها به اتاقش رفت، مینا گفت:دیوونه چرا این کار رو کردی؟ تو که ميدونی اون همه دستوراش رو پیگیری ميکنه.
- به جان افشین یادم نمیاد! اصلا از وقتی اومده من کلی به هم ریختم. قاطی کردم، چی بگم... حسابی سوتی دادم. چقدر ازش بدم ميیاد. مدام با خودم کلنجار ميرم که بپذیرم رييس اونه ولی نميتونم. دماغ گنده افادهای!
يك سال از آن زمان گذشته بود و آقاي مديرعامل به خواستگاري فروغ رفته بود و زندگي زناشوييشان را آغاز كرده بودند اما شما فكر ميكنيد آنها از چه زماني با هم آشنا شدند. بخوانيد: افشین هنوز خوابش نبرده بود، روی شکمش دراز کشیده بود و داشت نقاشی ميکرد.
- افشین! قسم خوردی که دفتر نقاشیات رو امشب تموم کنی؟ صابر! تو یه چیزی بهش بگو.
- چی بهش بگم. یکدنگیاش که معلومه به تو رفته! وقتی پرونده آقای نجفنژاد رو میاری ميدی بهش و تشویقش ميکنی زود همه برگهاش رو خط خطی کنه ميخوای به دفتر نقاشی رحم کنه؟!
- اون که حقش بود.
صدای فروغ از توی آشپزخانه ميآمد، داشت چای ميریخت، با سینی توی اتاق آمد و نشست روی مبل روبروی صابر.
- حقش بود به خدا! همه از دستش کلافه شدن.
- فروغ! ميخوام یه چیزی بهت بگم، قول ميدی بعدا بلایی سرم نیاری؟ اگه قول ميدی بهت ميگم، ميدونم که حسابی از شنیدنش شاخ در میاری!
- بگو صابر! تو که ميدونی من نميتونم تحمل کنم. باشه! باشه! قول ميدم.
صابر لیوان چای را بالا برد و بو کرد، وقتی بخار داغ چای به صورتش ميخورد لذت ميبرد، نگاه عمیقی به فروغ کرد، شیطنت توی چشمهایش موج ميزد، صابر از داشتن او به خودش ميبالید، سرشار از انرژی بود.
- فروغ! تا حالا شده کسی حالت رو بگیره و نتونی جبران کنی؟
- نه! یادم نمیاد. به قول مینا از مادر زاده نشده!
این را که گفت ریز ریز شروع کرد به خندیدن.
- من تو زندگیمون همه چیز رو بهت گفتم جز یه چیز! یعنی ترسیدم این رو بگم، گفتم شب میای با نخ سوزن منو ميدوزی به تخت! یا چی ميدونم توی چایم تاید ميریزی! فروغ! یادته پارسال تو اداره حالت رو گرفتم سر اینکه کامپیوترها رو فرستاده بودی انبار؟!
- آره! خیلی کنف شدم. نامردی کردی. میخواستی تلافی کنی یه کار دیگه ميکردی نه اینکه ایراد کاری بهم بگیری.
- نه فروغ ! اون ایراد کاری نبود، من دستخط و امضات رو جعل کردم... حالا دیدی دست بالا دست بسیاره!هنوز جملهاش را تمام نکرده بود که فروغ لیوان آب را از روی میز برداشت و ریخت روی صورتش!
داستان » نوروز به ياد ماندني
پس از شستن صورت مقابل آينه ايستاد و به چهره خود دقيق شد. فكر كرد شايد بهتر است بينياش را عمل كند. مثلا اگر آن را عمل ميكرد چه شكلي ميشد؟ يا ابروها، اگر آنها را به وسيله تاتو كمي بالاتر ميبرد قيافهاش بهتر نميشد؟ حرفهاي پريسا را درباره جراحي گونه و گذاشتن پرتز به خاطر آورد و كوشيد تصور كند در صورتي كه گونههاي برجستهتري داشته باشد چگونه خواهد شد. حوله را بر روي صورت گذاشت و با خود گفت من هيچ وقت اين كار رو نميكنم. هميشه از اينكه چگونه ديگران ميتوانستند به اين عملهاي زيبايي كه يك ريسك محسوب ميشوند تن در دهند در تعجب بود. خودش هم خوب ميدانست اين افكار احمقانه فقط به خاطر اتفاقات ديروز به ذهنش هجوم آوردند. صداي مادر او را به خود آورد.
- افسانه، افسانه! بيا يه چيزي بخور.
به طرف آشپزخانه رفت. مادر برايش چاي ريخت. افسانه چهره پريسا را جلو چشمانش تداعي كرد. چقدر ديروز خوشحال بود خب حق داشت. اگر مدير شركت از هر كسي خواستگاري ميكرد او به همين اندازه خوشحال ميشد.
افسانه معتقد بود اين روزها مردان جوان بيش از هر چيز ديگري به زيبايي دختري كه ميخواهند با او ازدواج كنند، اهميت ميدهند. شايد به همين خاطر آمار جراحيهاي زيبايي روز به روز افزايش مييابد. كافي است توي مترو در واگن مخصوص خانمها بنشيني. انواع ابروهاي تاتو شده، انواع لايتها، انواع بينيهاي عمل شده، انواع آرايشها و... را ميبيني با اين وضعيت چه كسي به دختر سادهاي مثل او توجه ميكرد. پس از نوشيدن چاي از پشت ميز بلند شد. مادر پرسيد: صبحونه نميخوري؟
- ميل ندارم.
آنگاه به سمت اتاقش به راه افتاد. بار ديگر روي تخت دراز كشيد. آن روز بيست و پنجم اسفندماه بود و سه ماه ديگر افسانه بيست و نه ساله ميشد. دختر جوان عدد بيست و نه را با خود تكرار كرد. بيست و نه، بيست و نه براي يك دختر مجرد عدد وحشتناكي است. بيست و نه يعني تو فقط يك سال ديگر با سن سي سالگي فاصله داري و سي سالگي سني است كه به راحتي ميتوان به يك دختر لقب ترشيدگي را داد. گرچه سابق بر اين حدنصاب اين سن پايينتر بود مادر ميگفت: زمان ما اگه دختري تا بيست سالگي شوهر نميكرد ميگفتن ترشيده است. افسانه به خواستگاراني كه در اوايل سن جواني به سراغش ميآمدند فكر كرد. مثلا وقتي بيست و سه ساله بود يك جوان كه شغل آزاد داشت و شرايط ماليش بد نبود، از او خواستگاري كرد و تنها ايرادش اين بود كه دوست نداشت همسرش درس بخواند. آن زمان افسانه ترم ششم بود و هر چه با خود كلنجار رفت راضي نشد تحصيل را رها كند. حتي امروز هم نميدانست كه كارش اشتباه بوده يا درست. به هرحال گذشتهها گذشته بودند.
حالا مرداني به سراغ او ميآمدند كه اغلب بالاي چهل سال سن داشتند و حتي بعضيهايشان قبلا ازدواج كرده بودند. افسانه ميدانست تمام مرداني كه به سن و سال او ميخورند و شرايط اداره يك زندگي را دارا هستند در سنين پايينتر متاهل شدهاند. بنابراين براي يك دختر بيست و نه ساله به سختي همسر مناسبي پيدا ميشود. حرفها و پرس و جوي ديگران از يك سو و ترس از تنها ماندن در سنين ميانسالي و پيري از سوي ديگر افسانه را بر اين ميداشت كه نگران مجرد ماندنش باشد. احساس كسالت، رخوت و بيحوصلگي هر روز بيشتر از روز پيش در او ديده ميشد. علاقهاش را نسبت به همه چيز از دست داده بود و حتي از معاشرت با ديگران سر باز ميزد. او بدون اينكه متوجه شود تبديل به آدمي افسرده و منزوي ميشد. روي تختش غلتي زد و تلاش كرد به خواب برود اما موفق نشد، مادر به اتاق او آمد.
مادر: چقدر ميخوابي؟
- خواب نيستم.
- پاشو يه خورده به سر و وضعت برس. بايد شب بريم فرودگاه.
- فرودگاه چه خبره؟
- سعيد داره از كانادا بر ميگرده.
- سعيد ديگه كيه؟
- سعيد! پسرخالتو نميشناسي؟
- آهان! خوب بياد به من چه؟
- همه فاميل امشب ميرن فرودگاه، زشته تو نياي.
- هيچم زشت نيست. اين همه آدم، حالا كي ميفهمه من نيومدم؟
- خالت كه ميفهمه.
- مامان، ول كن! من حوصله ندارم.
- ببين دارم بهت ميگم اگه نياي من هيچ دروغي سر هم نميكنم. ميگم دوست نداشت بياد. بعد جواب خالتو خودت بايد بدي.
- حالا خاله اگه من نيام خيلي ناراحت ميشه؟
- تو كه ميدوني اون بيچاره چقدر تورو دوست داره. يه شبه ديگه.
- خب حالا كو تا شب.
- الان ظهره نميخواي يه دستي به سر و صورتت بكشي.
- مگه داريم ميريم بال ماسكه؟ ميخواي خودمو گريم كنم؟!
مادر كه از دست او كلافه شده بود گفت: خودت ميدوني سپس از اتاق بيرون رفت. افسانه خيلي فكر كرد كه چه تغييري ميتواند در خودش ايجاد كند. در نهايت به اين نتيجه رسيد كه بهتر است ناخنهايش را كوتاه كند و كفشهايش را واكس بزند. به سراغ كمد رفت و لباسهايش را زير و رو كرد. روسري قرمز نه، او نميتوانست خودش را راضي كند كه با روسري قرمز بيرون برود. روسري آبي بد نبود اما او هميشه رنگ سبز را به بقيه رنگها ترجيح ميداد. مانتوي مشكي و كيف و كفش چرم سياهش را انتخاب كرد. از اتاق خارج شد و مقابل مادر ايستاد. آنگاه مانند كسي كه يك كار خارقالعاده انجام داده است، پرسيد: چطوره؟!
مادر جواب داد: چي چطوره؟
- تيپم، تيپم چطوره؟
- مثل هميشه. مگه چه كار كردي؟
افسانه با خودش گفت، در واقع هيچ كار.
ساعتي بعد آنها در فرودگاه به جمع ساير اعضاي فاميل پيوستند. همگي با دسته گلهاي بزرگ منتظر آمدن سعيد بودند. افسانه بقيه دخترهاي فاميل را از نظر گذرانيد. از ظاهر همه آنها پيدا بود كه نهايت تلاششان را براي جلب نظر اين مهمان تازه وارد كردهاند. لباسهاي رنگ و وارنگ، ناخنهاي مانيكور شده و آرايشهاي غليظ. خاله به سمت افسانه آمد.
- خب افسانه خانم چه عجب ما شمارو ديديم...
- خالهجون ميدونيد كه من صبح تا شب سركارم.
خاله خنديد. افسانه براي خالي نبودن عريضه پرسيد: به سلامتي آقا سعيد درسش تموم شد؟
- بله! دكتراشم گرفت. بهش گفتم ديگه بايد پاشي بياي ايران. ديگه سي و پنج سالشه بايد به فكر زن گرفتن و تشكيل زندگي باشه.
- بله خوب.
در همين هنگام بلندگو خبر به زمين نشستن هواپيماي آمستردام، ايران را اعلام كرد. سعيد با يك پرواز غيرمستقيم ابتدا به آمستردام هلند رفته و حالا با همين هواپيما به ايران آمده بود. همه هيجانزده شدند. جمعيت جلوي در خروجي مسافران ازدحام كردند. همه چشمها مسافران را از نظر ميگذراندند. عاقبت جوان قد بلندي كه باراني مشكي و بلندي به تن داشت وارد سالن شد.
خاله فرياد زد: سعيد، سعيدجان. مادر قربونت بره...
افسانه نيز مثل ساير افراد فاميل از ديدن اين مرد جوان جا خورد. او زيادي خوش تيپ و خوش اندام به نظر ميرسيد. موهاي سياهش را روغن زده و جاي شانه روي آنها باقي مانده بود. ريش پرفسوري داشت و تمام لباسهايش از شدت تميزي و نويي برق ميزد. دخترها يكييكي به خود آمده و هر كدام براي خودنمايي و جلب توجه حرفي زدند. سعيد به گرمي با همه احوالپرسي ميكرد. حرف زدنش هم مثل جنتلمنها بود. افسانه با خود انديشيد در بين اين همه دختر خوشلباس و زيبا من اصلا ديده نميشوم بنابراين خود را كنار كشيد و كوچكترين كوششي براي همكلام شدن با پسر خالهاش نكرد. تا اينكه سعيد در بين جمعيت پيش آمد و به او رسيد. مرد جوان به محض ديدن افسانه گفت: سلام افسانهخانم! حال شما چطوره؟ چقدر عوض شديد!
- خيلي ممنون رسيدن به خير.
روز بعد او مثل بقيه روزها، قبل از ساعت شش بيدار شد. با عجله لباس پوشيد و از خانه بيرون زد. توي شركت به كارهاي تكراري و كسلكنندهاش پرداخت و ادا و اطوارهاي پريسا كفرش را درآورد. بعدازظهر در تمام طول راه توي اتوبوس چرت زد و به محض اينكه به خانه بازگشت با چهره منتظر و ناراحت مادر روبهرو شد.
- چرا زودتر نيومدي؟
- براي چي بايد زودتر مياومدم؟
- مگه ديشب نشنيدي خاله چي گفت؟ همه امشب اونجا دعوتيم.
- تورو خدا مامان دستبردار. من خستهام. ميخوام استراحت كنم.
- افسانه لج نكن. زود حاضر شو بريم.
- من نميام.
مادر دستبردار نبود. او عاقبت گفت: اگه همين حالا راه نيفتي بياي، زنگ ميزنم به خالت ميگم.
- از دست شما!
افسانه به ناچار به اتاق رفت و لباسهايش را عوض كرد.
در خانه خاله، سعيد همچنان مركز توجه بود و دختران جوان بيوقفه سعي ميكردند نظر او را به خودشان جلب كنند. افسانه خسته و ساكت گوشهاي نشسته و آرزو ميكرد هر چه زودتر اين مهماني كذايي تمام شود و او بتواند به خانه برگردد و بخوابد. ناگهان سعيد او را مورد خطاب قرار داد: راستي افسانهخانم شما به چه كاري مشغوليد؟
- من تو يه شركت ساختماني، نقشهكشي ميكنم.
- چه خوب. از كارتون راضي هستيد؟
- بد نيست. توي دانشگاه همين رشته رو خوندم. كاريه كه از قبل دوست داشتم انجام بدم. شما برنامتون چيه؟
- من بايد فكر خريد يه مطب باشم. البته با چند تا بيمارستانم تماس داشتم. سعي ميكنم زودتر كارمو شروع كنم حالا يا با بيمارستان يا مطب فرقي نميكنه.
انگار بقيه، حرفهاي بيشتري داشتند كه به سعيد بزنند اما افسانه چندان معاشرتي نبود به همين خاطر مكالمه آنها خيلي زود پايان يافت. پس از صرف شام افسانه به مادرش اشاره كرد كه هر چه زودتر به خانه بازگردند. مادر با اكراه پذيرفت و آنها قبل از همه منزل خاله را ترك كردند. توي راه مادر گفت: خالت خيلي دوست داره براي سعيد زن بگيره. افسانه جوابي نداد.
- به همه سفارش كرده اگه دختر خوب سراغ داشتند معرفي كنن.
افسانه پوزخند زنان گفت: اين همه دختر امشب دور سعيدرو گرفته بودن. يكيشونو انتخاب كنه.
- شايد نميخواد از تو فاميل عروس بگيره.
افسانه حرفي براي زدن نداشت. روزها دوباره تكرار شدند و نوبت به تعطيلات نوروز رسيد. افسانه هيچگاه تعطيلات نوروز را دوست نداشت. زيرا اين روزها كسلكنندهترين روزهاي عمرش بودند. مادر با حوصله سفره هفتسين را ميچيد. افسانه مقابل آينه ايستاد. احساس پوچي و بيهودگي ميكرد. مثلا سال عوض ميشود كه چي؟ زمين يك بار به دور خورشيد چرخيد، خوب كه چي؟ آدمها پير ميشوند و پيري خود را جشن ميگيرند. زمين پير ميشود و مردم خوشحالند. ذهن افسانه از اين افكار منفي پر بود.
لحظاتي بعد همه دور سفره هفتسين نشستند. پدر قرآن ميخواند و مادر شمعها را روشن كرد. افسانه به آينه خيره مانده بود ناگهان زنگ در به صدا در آمد.
مادر: يعني كي ميتونه باشه؟
پدر: هر كي هست به موقع اومده. برو درو بازكن.
مادر به طرف در رفت. صداي خاله به گوش رسيد.
- سلام. ببخشيد بيموقع و بيخبر اومديم.
- تشريف بياريد تو. خيلي هم به موقع است. سعيدجان بيا تو خاله.
خاله و سعيد وارد خانه شدند. افسانه خودش را جمع و جور كرد و بعد براي احوالپرسي به طرف خاله رفت.
خاله: بلند نشيد، بلند نشيد. الان سال تحويل ميشه.
افسانه خاله را بوسيد.
مادر به سعيد گفت: بشين خاله. بشين سر سفره هفتسين. اين رسمارو كه يادت نرفته.
- نه خالهجون. چرا بايد يادم بره.
همه دور سفره نشستند. به محض تحويل شدن سال خاله دستهايش را بلند كرد و گفت: خدايا به همه ما سلامتي بده (الهي آمين) خدايا همه جوونارو خوشبخت كن (الهي آمين) خدايا روزي مارو زياد كن... پس از دعا مادر به همه شيريني تعارف كرد. خاله شيرينياش را برداشت و گفت: اومدن ما تو اين موقع بيحكمت نيست. راستش سعيد از وقتي اومده همش ميگه بريم خونه خاله.
پدر: خونه تنها خالهاش است ديگه، بايد بياد.
خاله خنديد: آخه اين پدر سوخته به خاطر خالهاش نميگه. دختر خالشو ميخواد ببينه.
صورت افسانه به سرخي گراييد.
خاله ادامه داد: آره بابا اين پسر ما از راه نرسيده عاشق شده. ما هم اومديم عيد ديدني و خواستگاري رو يكيش كنيم.
افسانه با ناباوري به سعيد نگاه كرد. مادر و پدر از تعجب خشكشان زده بود. بالاخره مادر گفت: خيلي يهويي شد اما ما كه حرفي نداريم، كي بهتر از سعيد؟
خاله پرسيد: تو چي ميگي افسانهجون؟
افسانه سرش را پايين انداخت.
خاله: سكوت علامت رضاست. البته اول بايد حرفاشونو با هم بزنن. و پدر افسانه هم رو به سعيد گفت: باباجون، اين افسانهخانوم ما آش خالته، بخوري پاته، نخوري پاته و همه با هم خنديدند. همه چيز مثل يك رويا ميگذشت. افسانه مدام از خودش ميپرسيد: چطور ممكنه بين اين همه دختر سعيد از من خوشش اومده باشه. و وقتي اين سوال را با پسر خالهاش مطرح كرد: او جواب داد: اولا اونا هيچ كدوم سنشون به من نميخورد دوما من يه زن ميخوام براي زندگي نه يه عروسك!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۸۷ ساعت 19:37 توسط
|