خربرفت وخربرفت وخربرفت
خربرفت وخربرفت وخربرفت
شايد خيلي از ما داستان خربرفت وخر برفت وخربرفت مولانا رو شنيديم که درويش پير وشکسته که معروف به درويش غريب دوره گرد بود واز مال دنيا به جز خرش هيچي نداشت وبراي امرار معاش از اين آبادي به اون آبادي مي رفت ويا تو خانگاه ياتو مسجد واگر هيچ کدوم نمي شد تو حمامي يا خرابه اي مي خوابيد .درويش بيچاره که روزي در راه کنار جوي آب نشسته بود وآب مي خورد ميرآب دهکده رو ديد وسراغ خانگاه اون دهکده رو گرفت وميرآب گفت همين جوي رو بگير برو مي رسي درويش رفت وبه خانگاه رسيد خر رو به خادم خانگاه سپرد وبا هو يا علي مدد وارد مجلس شد.غافل از اين که اين مجلس درويشان جور وا جوري است .يکي از درويشان درويش بيچاره قصه مولانا رو گرم صحبت کرد ودر اين ميان خر او رو برداشتن و بردن فروختن وبا پول اون سوروسات ووسيله عيش ونوش مجلس رو فراهم کردن درويش هم مثل همه بي خبر از همه جا بعد از دلي از عزا در آوردن وبه مسخرگي با درويشان ديگر وشعر خواندن
شادي آمدو انده واز خاطر برفت خربرفت وخربرفت وخربرفت
سر داد درويش بيچاره که فکر مي کرد اين يک داستان ميان آنهاست هم آواز با آنها شد و بعد از اتمام مجلس رفت وخوابيد .
وقتي فردا از خواب بيدار شد وهر چي سراغ خر رو گرفت ديد نيست: القصه امروز هم ماجراي بعضي ها مثل داستان درويش ماست که راهي تازه روگرفتن ورفتن وبه خانقاهش رسيدن غافل از اين که اين خانقاه آدمهاي جور واجوري داره والان هم که دارن به ما حکم راني مي کنن وهر کاري دلشون مي خواهد مي کنن و هر چي بدي وزشتي وگردن ديگران مي اندازن معلوم هست که اين داستان رو نخوند نوروزي هم خر اونها به باد خواهد رفت.
خربرفت وخربرفت وخربرفت