گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبي است ولي حيف

تو رفتي و ديگر اثر از الهه اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست .

تنهايي را مي پذيرم اگر بدانم روزي با تو سخن خواهم گفت تيره بختي را مي پذيرم اگر بدانم روزي چشمان تورا خواهم سرود مرگ را مي پذيرم اگر بدانم روزي تو خواهي فهميد دوستت دارم............

   

اگه تا  روز قيامت  داشتنت نباشه  قسمت              چشم به راه تو ميمونم با دلي پر از صداقت

اگه با اشکاي گرمم دل سنگ برام بسوزه                اگه جسم من  بپوسه بعد  دنياي  دو  روزه

اگه نقش قصه ها شي مه روي قله ها شي            بري و ازمن  جداشي  اگه  باشي  يا نباشي

نه فقط عاشقت هستم مرهمي رو قلب خستم        اين تويي که ميپرستم سر سپرده  تو  هستم

اگه جاي تو به اين دل همه دنيا رو ببخشن               ميگزرم از هرچه دارم اگه باشي عاشق من

اگه زنجير به  پاهام اگه  قفلو اگه صد  بند                 ميرسم هرجا که هستي به تووعشق توسوگند

   

   

   

اگه باشي تاجي بر سر يا که از ذره اي کمتر              دل  من  داغ  تو  داره  تا ابد تا  روز  اخر

اگه با يک قلب تب داربشم ازعشق تو بيمار               يا  وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه ي دار


اگه زندگيم  فنا  شه  طعمه  خشم  خدا شه              يا که درحسرت عشقت روحم ازبدن جدا شه

اگه قلبمو  شکستي مهربون   يا خود پرستي            هر    چه    هستي     هر   که   هستي 

نه فقط عاشقت هستم مرهمي رو قلب خستم         اين تويي که ميپرستم سر سپرده تو هستم

   

مي نويسم با نور
در هوايي از مهر
کاغذي از پر گلهاي سپيد
نه به يک بار و به ده بار،
که هزاران، شايد
مي نهم در سبدي
                   از گل نيلوفر و احساس دلم
مي سپارم
            به دل قاصدکي تا برساند به دلت
تا بداني
دل من
غرق تمناي نگاه تو هنوز
مي نويسد شب و روز:
« خوب نازنين من
از هميشه تا هنوز
    دوستت مي دارم!...»