hانسان کامل
انسان کامل-سالم- از دیدگاه روانشناسى
وقتى از روانشناسى بحث مىکنیم، مقصود روانشناسى به عنوان یک علم است که خود را از فلسفه جدا مىداند.درست است که دانشمندان پیشاهنگ روانشناسى در واقع فیلسوفان قدیم بودند و از اینروى برخى براى ریشهیابى تاریخچه علمى روانشناسى به آراء فلاسفه روى مىآورند، اما روانشناسى نوین و روانشناسى به عنوان یک علم اندکى بیش از صد سال سابقه دارد و تنها حدود صد سال اخیر روانشناسان موضوع روانشناسى را تعریف کردهاند و شالوده آن را ریخته و استقلال آن را از فلسفه مورد تایید قرار دادهاند.بنابر تعریفى که اکنون از اصطلاح روانشناسى وجود دارد، آنان هرگز فلاسفه را روانشناس نمىشناسند. (14) و اگر در تاریخ روانشناسى به بررسى آراء فلاسفه قدیم مىپردازند، تنها تا آن حد که مستقیما به ایجاد روانشناسى علمى و نوین مربوط مىشود، نظر دارند.چون نمىتوان انکار نمود که دانشمندان در گذشته مسائل مربوط به ماهیت نوع انسان را مورد بحث و بررسى قرار مىدادند (15) و تاثیر آنها بر تحول روانشناسى به عنوان یک علم مستقل و عمدتا آزمایشى، محدود بوده است.
بنابراین وقتى ما در اینجا از روانشناسى صحبت مىکنیم، به آنچه که بعد از «مکتب ساختگرایى» بیان گردیده است، عنایت داریم (16) آنگونه که اغلب صاحبنظران در تاریخچه روانشناسى، آغاز آن را حدود سال 1880 مىدانند و مکتب ساختگرایى را نخستین مکتب رسمى روانشناسى جدید مىشمارند.اگرچه در اینکه چه کسى و یا کسانى بنیانگذاران اصلى و اولیه روانشناسى علمى هستند، وحدت نظر نیست ولى مىتوان گفت که همگى بر اهمیت نقش «ویلهلم دونت» و تاسیس اولین آزمایشگاه روانشناسى توسط وى در سال 1879 که روانشناسى را در ردیف دیگر علوم طبیعى قرار داد، اذعان دارند. (17) نکته حائز اهمیت آن است که زمانى روانشناسى به عنوان یک علمآزمایشى تولد یافت که، تفکر اروپایى از افکار «اثباتگرایى» و «تجربهگرایى» و «مادهگرایى» لبریز بود.پر واضح است که روانشناسى متاثر از این تفکرات و بنا شده بر اندیشههایى که در صدد فهم زیستى و دریافت مکانیسمهاى بدن انسان مىباشند، از تعریف انسان و پرداختن به آن به عنوان یک موضوع عاجز است و نمىتواند به انسان به عنوان موجودى با ابعاد وجودى متعدد و متنوع بپردازد.لذا این مکتب، تنها به مطالعه بخشى از موضوع انسان خود را محدود ساخت و یا به نوعى گذرا از کنار آن عبور کرد و به جاى شناخت و مطالعه انسان با در نظر گرفتن تمام جوانب حیاتى وى، به بررسى شکلگیرى معلومات انسان و قانونمند ساختن قوانین حاکم بر شناخت انسان، اکتفا نمود.مکتب ساختگرایى موضوع خود را تجربه بىواسطه - در برابر تجربه باواسطه - یعنى مشاهده محتویات ذهن و تصاویر ذهنى مربوط به تاثرات حواس انسان از محیط خارج قرار داد.هدف پیروان این مکتب، تجزیه فرایندهاى آگاهى به عناصر اصلى آن و کشف نوع پیوند بین این عناصر و تعیین قوانین پیوند بین آنها بود، نه شناخت انسان به عنوان یک موضوع برخوردار از جنبههاى متعدد که تمام ابعاد وى مدنظر باشد.
بعد از این، «مکتب کنشگرایى» نیز به طور کلى روانشناسى را علم زندگى روانى و علم مطالعه پدیدههاى روانى و شرایط آن معرفى نمود و به مطالعه زیر ساختهاى جسمانى آگاهى و شناخت و ادراک آدمى پرداخت.به بیانى کلى و کاملتر در نظر این مکاتب موضوع روانشناسى همانا آگاهى و بررسى شناخت انسان بود آن هم به روشى کمى و آزمایشى و با عنایت تام به فعل و انفعالات فیزیولوژیکى و فیزیکو - شیمیایى آن و دیدى غالبا زیستشناختى.بنابراین تا این دوران، روانشناسى کاملا از موضوعى به نام انسان که داراى پیچیدگى مخصوص به خود است و ابعاد متعدد و متنوع دارد، غافل بود.اگر بخواهیم خوشبینانه قضاوت کنیم باید بگوییم آنها انسان و استعدادهاى بالقوه او را نادیده مىگرفتند (18) و دیگر جایى براى این اندیشه که آدمى را برخوردار از حصهاى غیر مادى مىداند، در نظر نمىگرفتند. (19) ; گویا آدم جز جسم و فرایند جسمى ذهن دیگر هیچ ندارد!
انسان کامل از دیدگاه روانشناسى و صدر المتالهین
چکیده:
اگر چه انسانشناسى به شکل امروزى آن، از جمله دانشهاى نوظهور است و به اعتقاد برخى، مولود عصر اکتشافاتى است که انسان اجتماعات فاقد تمدن را، با عناوینى چون «وحشى» ، «ابتدایى» ، «قبیلهاى» ، «سنتى» و حتى «بىسواد» و...زمینه تحقیق انسانشناسى خود قرار داد، اما مراد از انسانشناسى در این مقال، تنها بخشى از یک اشتیاق ذاتى و درونى براى شناخت انسان است.در تمام فرهنگها و مکاتب فکرى و فلسفى ردپایى از انسان کامل وجود دارد و شاید بتوان گفتبه عدد انسانشناسان، نمونههایى از انسان کامل معرفى شده است.این مقال به سراغ مکاتب روانشناسى و مکتب فلسفى - عرفانى صدرالمتالهینرحمه الله رفته و انسان مطلوب و کامل را از دیدگاه وى با آراء روانشناسان مقایسه و تحلیل مىکند.
روانشناسان و فیلسوفان آن را توصیف مىکنند و موجودى است که هر یک از ما با دروننگرى به آن برمىخوریم و ذخیره سرشارى از مواد شیمیایى گوناگون است که بافتها و مایعات بدن را مىسازند و اجتماع شگفتانگیزى از سلولها و مایعات است که قوانین همبستگى آنها را فیزیولوژیستها مطالعه مىکنند، او ترکیبى از اندامها و نفس عاقله است که در بستر زمان کشانده مىشود. (5) لذا هر اندیشمند و مکتبى به گونهاى خاص به شناسایى انسان پرداخته; یکى او را «حیوان اجتماعى» و دیگرى وى را «حیوان بهکار گیرنده سمبل (نماد) » و آن یکى انسان را «حیوان ابزارساز» و یا «حیوان متفکر و سخنگو» تعریف مىکند. (6) در مکاتب فکرى نیز همین اختلاف نظر و دیدگاه در مورد انسان به چشم مىخورد به گونهاى که در مشرق زمین انسانشناسى همواره قالب دینى و مذهبى دارد و حتى مىتوان گفتبه تعداد ادیان گوناگون، تنوع انسانشناسى در مشرق زمین وجود دارد، در حالىکه در مغرب زمین انسانشناسى سه مرحله از تحول فلسفى و مذهبى و علمى را پشتسر گذارده است. (7) در واقع طرز تلقى از هستى و نوع جهانبینى در بروز این اختلافها بىتاثیر نیست و از طرفى بىتردید نگاه به انسان از زاویه توصیف و تبیین وى - به هر روشى و بر اساس هر جهانبینى - یک نوع رویکرد خاص در شناخت انسان است که به شناخت توصیفى آن مىپردازد.اما در کنار بیان چیستى انسان و تبیین صفات و ویژگىها و کششها و کنشها و انگیزههاى نهفته در وجود او، دیدگاه دیگرى نیز مدنظر انسانشناسان بوده و هست و آن بیان بایدها و نبایدها در مورد انسان است که انسان چه و چگونه باید بشود و انسان ایدهال و کامل کیست؟ به بیان دیگر آن انگیزه و گرایش ذاتى به کمال و تعالى که در جان آدمى ریشه دارد و وى را به شناخت توصیفى خویش فرا مىخواند، او را به سمتشناخت «بایدها» و «نبایدهاى» انسانى و آگاهى از انسانى که الگو و معیار وى باشد - انسان کامل - مىکشاند.در واقع میل به کمال و دورى از نقص و ضعف و رذالت، از درون آدمى را متوجه یافتن الگوى مطلوب و معیارى ایدهال مىسازد و لذا مىتوان گفت توجه انسان به شناسایى و یافتن این الگو و ایدهال از سابقهاى تاریخى، به بلنداى میل کمالطلبى انسان برخوردار است و همین جستوجوى بىپایان وى را واداشته است تا موجودات ماوراء الطبیعه و رب النوعها و قهرمانان افسانهاى و اسطورهاى و زمانى هم شخصیتهاى تاریخى را به عنوان انسان کامل و الگو براى خود مطرح سازد. از اینرو در تمام فرهنگها و مکاتب فکرى و فلسفى و آیینها و مذاهب و ادیان، ردپایى از انسان کامل را مشاهده مىکنیم. (8) در این میان مىتوان از یوگا، بودا، کنفوسیوس، ارسطو، زردشت، افلاطون، اپیکور، نیچه، مارکس، سارتر، عرفا، متصوفه، فلاسفه، و برخى از روانشناسان معاصر نام برد که از انسان کامل سخن گفتهاند و هر یک از دیدگاهى خاص و بر اساس جهانبینى حاکم بر اندیشه خویش، انسانى را به عنوان نمونه و برتر معرفى نمودند و اسمى خاص چون «ارهات» ، «کیون تسو» ، «انسان آزاده» ، «فیلسوف» ، «انسان بزرگوار» ، «قطب» ، «شیخ» ، «پیر» ، «ابر انسان» ، «خلیفة الله» ، «انسان خلاق» ، «انسان خود انگیخته» و «انسان به فعلیت رسیده» بر آن نهادند و شاید بتوان گفتبه عدد انسانشناسان، نمونههایى از انسان کامل معرفى شده است. در این مقال قبل از به دست دادن یک مفهوم معین و تعریف مشخص از انسان کامل و بیان توصیفى از آن، به سراغ مکاتب روانشناسى و مکتب فلسفى عرفانى صدرالفلاسفه و شیخ العرفا صدرالمتالهینرحمه الله رفته و انسان مطلوب و کامل را از دیدگاه وى با آراء روانشناسان مقایسه و تحلیل مىکنیم.
کمال انسان از نظر اسلام
انسان ذاتاً طالب کمال،و از نقص گریزان است. هر چه در زندگی تلاش کرده سخنی آن را بر خودهموار می سازد،برای رسیدن به کمال و خوشبختی است. گرچه ممکن است در تشخیص مصداق های آن اشتباه کرده،آن را در ثروت یا قدرت و امثال آن بپندارد.از این رو پیش از هر چیز لازم است بدانیم کمال حقیقی چیست و برای دستیابی به آن چه باید کرد؟راه خوشبختی کدام است و موانع این راه چیست؟این بحث از قدیم مطرح بوده و پیرامون آن نظریه های مختلفی ابراز شده است:*
جمعی از فلاسفه ی یونان – پیش از ارسطو – سعادت بشر را در کمالات نفسانی دانسته و آن را در چهار صفت: شجاعت،عفّت،حکمت و عدالت خلاصه کرده،بقیّه ی صفات نیک را منشعب از این چهار صفت می دانستند . واجد این صفات را سعادتمند می خواندند،اگر چه از کمالات جسمانی و سلامت بدن و امور مادی محروم بوده،مبتلا به نقص عضو و دیگر امراض بدنی هم باشد.
نکرده،و به هر وسیله ای متمسّک می شوند تا به گمان خود فردی شایسته باشند،و چنان چه به مقام دلخواه نرسند در خود احساس حقارت و پستی می نمایند.
جهان کمونیسم را نیز – که سعادت بشر را در ایجاد جامعه ای بی طبقه دانسته،اصالت را به اقتصاد و رفاه نسبی افراد جامعه داده و به طور کلّی از مسایل اعتقادی،اخلاقی،فرهنگی و مذهبی غافل، بلکه در صدد مقابله ی جدّی و محوِ هرگونه گرایش معنوی بوده است گرچه امروزه در حال فروپاشیدن است و می رود که جز نامی از آن در کتب باقی نماند – می توان بخش سازمان یافته ای از طرفداران «اقتصاد مداری» به حساب آورد.
آنان تمامی سجایای انسانی و ابعاد گوناگون آدمی را مانع دست یافتن به پندار خویش دانسته،با ارکان مهم سعادت بشری که همان فطرت و حرکت معنوی است به ستیز برخاسته،بیش از نیم قرن مردم تحت سلطه ی خویش را از طبیعی ترین نیازهای خود محروم کردند،تا جایی که طبق نقل بعضی از محقّقان ،بسا عضو یک خانواده در طول زندگی نمی توانست از معتقدات سایر اعضای خانواده مطلّع گردد،و بسا فرزندی که پس از هفتاد سال متوجّه اعتقاد مذهبی پدر شده،از اقامه ی نماز او آگاه می گشت! اگر چه آنان امروزه به پاره ای از جنایات خویش پی برده اند،لکن هنوز وبال دامی که سال ها برای بشر تنیده اند،گریبانگیر آنان بوده برای رهایی خود از آن درمانده اند.و حتّی از نظر اقتصادی نیز – که رکن اساسی مکتب آن ها محسوب می شد – فرسنگ ها از جهان غرب فاصله داشته، دست گدایی به سوی آنان دراز کرده اند.
با کمترین شناخت نسبت به حقیقت انسان و نیازها و توانایی ها و استعدادها و مواعب نهفته ی در او،به بطلان این نوع تفکّر و غفلت طرفداران این نظریه ها پی می بریم.
پذیرش این برداشت ها که ناشی از عدم ادراک نیازهای حقیقی انسان است،از یک سو آدمی را از پی گیری اهداف بزرگ معنوی و حرکت در مسیر کمال انسانی باز می دارد،و از سوی دیگر استعدادهای عالی او را که آفریدگار جهان برای تعالی وی در وجودش به ودیعه گذاشته، به ورطه -ی خواسته های ذلّت بار حیوانی سوق می دهد. و با استمرار پی گیری اهدافِ صرفاً مادّی ،تا آنجا پیش خواهد رفت که یک باره روح و جان و دل و اندیشه و روان خویش را به پرتگاه انحطاط و ابتذال بکشاند که به تعبیر قرآن کریم هم چون چارپایان بلکه پست تر از آن ها خواهد شد.
« اوُلئِکَ کَالأَنعامِ بَل هُم أَضَلُّ اوُلئِکَ هُمُ الغافِلُون».
«آنان هم چون چارپایانند ، بلکه گمراه تر(زیرا قوّه ی ادراک دارند و به کار نمی برند) آن ها همان غافلانند.»
از سوی دیگر نادیده گرفتن امور مادی – که در جای خود برای رسیدن به کمال و سعادت ضروری و مؤثّر است – خود نوعی دور شدن از واقعیّات عالم خلقت و غفلت از جنبه های دیگری از نیازهای انسان است. مال و منالی که در عالم طبیعت می تواند وسیله ی رفع نیازهای مادی انسان در حدّ اعتدال و کفاف باشد و قرآن آن را پایه و زیر بنای حیات مادی آدمی شمرده، چگونه می -توان به طور کلّی از صفحه ی نیازمندی های زندگی انسان محو گردد؟
* برخی هم بشریت را تنها از پشت عینک تمایلات جنسی مشاهده کرده اند و تمام شئون مذهبی و اخلاقی بشر را نادیده گرفته،حتی مهر مادری را از این دیدگاه می نگرند و معتقدند: بشر باید در ارضای شهرت،مثل سایر حیوانات آزاد باشد.
مثلاً فروید با این که غرائز انسان را به دو دسته (غریزه ی صیانت ذات و غریزه ی جنسی) تقسیم می کند،ولی آن چنان به شهوات جنسی اصالت بخشیده که علاوه بر زیرپاگذاشتن همه ی خلایق انسانی،حتی غریزه ی حب ذات را هم که خودش پذیرفته،فراموش می کند.
گر چه بعضی از ناملایمات روحی و پرخاشگری ها به ناکامی در غریزه ی جنسی مربوط می -شود،اما بشر در آن خلاصه نمی گردد تا تمام غرایز نهفته در او نادیده گرفته شود.
اینان نیز اگر کمترین توجه را به نیازها و استعدادها و جهات مختلف و ابعاد گوناگون انسان معطوف می داشتند،این چنین به ذبح حقیقت و ضایع کردن عالم انسانیّت نمی پرداختند ،و انسان را تا این حد حقیر و بی مایه معرفی نکرده،و هرگز هر اختلال روحی را مستند به غریزه جنسی نمی -پنداشتند.
شناخت علمی هر پدیده ای – چنان که تمام دانشمندان به آن معتقدند – مبتنی بر واقع بینی و دقّت در واقعیت خارجی آن پدیده است، نه پرداختن و پر و بال دادن به خیالات و توهّمات دور از واقعیت.
حرکت سیل آسای قشر عظیمی از دنیا پرستان به طرف ارضای تمایلات جنسی،نه تنها حکایت از انحصار غرایز انسانی به این غریزه نمی کند،بلکه چه بسا مشاهده می شود که خود این گرایش ها و خواسته ها و تمایلات فدای خواسته ی بزرگتری مانند رسیدن به ریاست و دست یافتن به جاه و مقام،می گردد.
آیا مشاهده ی آمار جنایات و جرایم سرسام آور جهان غرب – که ناشی از همین حرکت غیر منطقی و نتیجه ی طبیعی اصالت دادن به ارضای بی چون و چرای شهوات نفسانی است – مؤیّد نادرستی بی مهری نسبت به فضایل معنوی و بی اعتنایی به استعدادها و غرایز انسانی،و برخاسته از همین تفکّرشوم و دور از واقع نیست؟
متأسفانه ممالک اسلامی نیز از این گرقتاری ها و تیره روزی ها بر کنار نبوده کورکورانه از آنان پیروی کرده،و حقایق و فضایل و معنویات خود را به دست فراموشی سپرده اند.
* گروهی دیگر نیز که زرق و برق ثروت و مقام،چشم آن ها را کور نکرده ،تا اندازه ای به بی ارزشی اندوختن مال و رسیدن به پست و مقام پی برده،و از تنگنای دیدگاه های مختلفی که آدمی را به پایین ترین سطح فرومایگی و پستی تنزّل داده،رها گشته اند،دچار علم زدگی شده،کمال و سعادت انسان را منحصراً در گرو دانش و علوم روز دانسته،می گویند: هر انسانی که بیشتر به حقایق هستی آگاه باشد کامل تر خواهد بود، همه ی شرور و نقایص ناشی از جهل و نادانی،و همه خوبی ها در آموزش دانش می باشد.
تردیدی نیست که دانش بشری یکی از مهم ترین دست آوردهای انسان در طول حیات چندهزار ساله ی خود محسوب می شود. هیچ کس نمی تواند منکر ارزش و فضیلت علم و دانش شود،و هیچ قدرت و مکتب و فرقه ای نمی تواند مانه پیشرفت حیرت انگیز این پدیده ی شگفت آور گردد،چرا که ؛تحقیق و فراگیری علم ریشه در کنجکاوی و حسّ جستجوگری – که از واقعیّت -های غریزی و طبیعی انسان است – دارد.
از این رو،اصل پی گیری علوم و تحقیق و جستجو و دقّت در کنار زدن پرده های جهل از رازهای عالم طبیعت و اکتشافات و اختراعات بشری،مقبول خاص و عام بوده،و مورد پذیرش همه ی ادیان الهی و آیین های آسمانی است،لیکن سخن در نظریه ی کسانی است که تمام کمال و سعادت را منحصراً در کشف رموز عالم طبیعت پنداشته اند.
تردیدی نیست که کشفیّات و اختراعات و پیشرفت های علوم نیز هم چون بسیاری از پدیده های مادی بشر،به نوبه ی خود در رسیدن انسان به کمال و سعادت می تواند مؤثّر باشد،لکن کمال و سعادت نهایی و ابدی در این ها خلاصه نمی گردد.
هم چنان که پیشرفت علم طب توانسته است از بسیاری از مرگ و میرهای زودرس پیشگیری کند، بهره وری صحیح از امکانات اطلاع رسانی جهت بالا بردن سطح آگاهی مردم و مطلع شدن از حوادث ناگهانی مانند سیل و زلزله و قحطی و ... و استفاده از وسایل حمل ونقل سریع برای کمک رسانی به نیازمندان،و نیز بهره برداری از دانش و فنّ سدّ سازی جهت مهار و ذخیره آبها در گذشته به طور بسیار محدود در سطح آب انبارها انجام می گرفت،و سود جستن از امکانات صنعت چاپ جهت نشر حقایق و رشد فرهنگی انسان ها،و بالاخره استفاده از تجهیزات جنگی در مقابله با تهاجمات زیانبار ذشمنان و دفاع از مؤمنین و مظلومان و صدها نمونه ی دیگر ،از جمله نتایج سودمند دانش بشری محسوب می شود که هر یک به نوعی می تواند در سرعت رشد و تعالی و سعادت و کمال انسان نقش داشته و مؤثر باشد.
تمام کسانی که برای انسان خط مشی تعیین کرده اند،تنها به بعضی از ابعاد انسان توجه نموده اند.
مکتب های غیرالهی که از سوی حکیمان و اندیشمندان و دلسوزان جوامع بشری ارایه گردیده،و هدف شان طرح و عرصه ی برنامه هایی جهت تشکیل جامعه ی مدنی و تنظیم حیات اجتماعی و بهبود زندگی دنیوی است،بزرگ ترین ظلم را در حقّ انسان و انسانیّت روا داشته اند.
کمال انسان از نظر بنیان گذاران این مکتب ها، خواهی نخواهی عبارت است از دستیابی به یک سلسله علوم و فنون و آداب و سنن و قوانین و مقررات تجربی برای بهزیستی اجتماعی.
و چه ظلمی بزرگتر از این که انسان و مقام و منزلت او را در توده ای از آب و گِل خلاصه نماییم!
چه طور است که برای بهره وری از یک دستگاه جدیدالتأسیس از کتاب راهنما و یا بروشوری که سازنده ی آن نوشته یا از مهندسی که تربیت شده ی اوست کمک می گیرند،با این که آن تنها یک دستگاه مادی است و دیگران هم می تواند بوسیله ی تجربه با کیفیت کار آن آشنا شوند،اما این اصل را در مورد انسان به کار نمی گیرند!
وقتی سؤال می شود: انسان چیست؟او را «موجود نانشناخته» می نامند،ولی وقتی پرسیده می شود: چه باید بکند تا به سعادت برسد؟ برای او نسخه ها می پیچند و طومارها می نویسند.
آنان که هنوز حتی تمام جهات مادی انسان را هم درنیافته اند،چگونه می توانند تشخیص دهند که مثلاً چه عملی برای بعد از مرگ او مفید است؟
اگر زندگی بشر منحصر به این جهان نیست طبعاً دستورالعمل هایی که برای سعادت او داده می- شود نیز باید – گذشته از در نظر گرفتن تمام جهات روحی و جسمی اش – با ابعاد زندگی او در عالم دیگر نیز موافق و همسو باشد.
بنابراین،علیرغم پیشرفت های حیرت انگیز و موفّقیت های چشم گیر علمی،انسان در زمینه ی قانون گذاری بسیار ناتوان است،پایش لنگ و دستش کوتاه!
کمال از نظر اسلام
از نظر اسلام جمیع مخلوقات در جهت کمال و رشد و تعالی و هدفی که ایده آل آنهاست هدایت فطری شده اند. آیات قرآنی نیز با بیان های مختلف بدین معنا اشاره دارد،مثل آیه ی شریفه ای که می فرماید:
«رَبُّنَا الَّذِی أَعطی کُلَّ شَیءِ خَلقَهُ ثُمَّ هَدی».
«پروردگار ما همان است که همه ی اشیای را نعمت حیات بخشیده،سپس هدایت (تکوینی) را بر ایشان مقرّر فرموده است ».
انسان نیز مانند سایر مخلوقات،بر اساس فطرتی که او را به سوی تکمیل نواقص و رفع حوائجش فرا می خواند آفریده شده،لکن به واسطه ی وجود اختیاری که در نهاد او به ودیعت گذاشته شده، . به خاطر نیازها و احتیاجات تکوینی بیشتری که دارد نمی تواند همه ی نواقص خود را به تنهای تکمیل نماید،بلکه کمال کامل و حقیقی انسان از دیدگاه اسلام مستلزم تعاون و همکاری و مساعدت های فراوانی است که از مسیر ازدواج آغاز و با مشارکت و تلاش جمعی در رفع موانع حیات انسانی و تأمین نیازهای عامه و ایجاد زمینه ی تشکیل محیطی سالم برای رشد و تعالی انسان -ها امکان پذیر می گردد.
و در این مسیر،نیازمند اصول و قوانینی است علمی و محتاج راه و روش و سنتی است عملی،که از قابلیت ها و خواسته های نهادینه شده ی او ریشه گرفته،پاسخگوی احتیاجات حقیقی او باشد.واین همان مفاد و محتوای کلّی ادیان الهی است و فطری بودن دین نیز می تواند به معنای همسویی و موافقت اصول و احکام اسلامی با فطرت توحیدی انسان باشد:
« فَأَقِم وَجهَکَ لِلِّدینِ حَنیفاً فِطرَتَ اللهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیها».
«پس روی خود را به سوی این دین حنیف کن (با اعتدال کامل و توجّه تمام به دین،اقبال نمای، که مطابق است) با همان فطرت و سرشتی که خداوند،مردم را بر آن سرشت آفریده است».
طرز تفکّر افراد اجتماع – درباره ی حقیقت زندگی دنیا و بینش آنان درباره ی آغاز و پایان جهاد – به هر شکلی باشد،سنت هایی که در آن اجتماع وضع می شود همان گونه شکل می گیرد.
و به عبارت دیگر؛صورت و شکل زندگی با اختلاف در اصول اعتقادی مختلف می گردد.
ازدیدگاه اسلام ،انسان هدف و غایتی ندارد مگر سعادت و کمال ،و خوشبختی و کمال جز برآورده شدن نیازهای حقیقی و به فعل رسیدن قوا و استعدادها و مقتضیات واقعی او چیزی نیست.
گرچه حرکت به سوی کمال و سعادت،حتی در محیط های ناسالم و غیر شایسته نیز امکان پذیر است و بسیاری از اولیای الهی در آلوده ترین جوامع بشری توانسته اند به عالی ترین مراحل کمال نایل گردند،لیکن تحقّق کمال و سعادت برای نوع انسان ها،تنها در صورتی میسّر است که اجتماعی صالح برپا گردد،اجتماعی که در آن،سنت ها و قوانین صالح و منطبق با خواسته ها و نیازهای حقیقی انسان حکومت کند،و این جز در سایه ی اعتقاد به اصولی علمی و پای بندی به سنت ها و روش های عملی نشأت گرفته از وحی – که منطبق و هم جهت با سیر تکاملی تکوین و همسو با خواسته های فطری بشر است – میسّر نیست.
سعادت و کمال حقیقی انسان در گرو شناخت درست،کامل و واقع بینانه ی اوست. از این رو اسلام معتقد است تنها خالق انسان که آگاه به تمام جنبه های روحی و جسمی اوست باید برای کمال وی برنامه ریزی نماید.
اسلام با واقع بینی و بر اساس فطرت و از طریق وحی،با استمداد و استخدام عقل و با توجّه به ابعاد مختلف معنوی و مادی انسان ،و با عنایت به خواسته های فطری و نیازهای روحی و جسمی او،با ارایه ی برنامه های عملی متناسب،و تشریع قوانین هماهنگ با تکوین،مردم را به ایمان به خدا و پذیرش دعوت انبیای و اعتقاد به روز جزا فرا خوانده،و ضمن تعالیم عالیه ی خود،بر تطهیر نفس از ناپاکی ها و پلیدی ها ،و تخلّق به اخلاق پاک و صفات عالی انسانی تأکید و سفارش فراوان نموده است.
در عین حال،ضمن دعوت به پرهیز از هرگونه افراط و تفریط در مسیر اصلاح نفس،او را از لذایذ طبیعی که از خواسته های فطری بشر است،محروم نگردانیده است.
لکن با محاسبه ی صحیح نیازهای واقعی انسان،بهره بردن از مظاهر لذت بخش دنیوی را تا آنجا که تار و سعادت او را بر باد ندهد،و جامعه را به ناپاکی و پلیدی نکشاند،مجاز شمرده است.
اسلام سعادت بشر را در گرو برآورده شدن تمام نیازهای اعتقادی،اخلاقی،فرهنگی ،سیاسی فردی و اجتماعی انسان دانسته ،در عین تأکید فراوان بر اهمیّت امور معنوی و ایمان و اخلاق و فضایل انسانی ،به جنبه های مادی و طبیعی بشر نیز توجهی خاصّ مبذول فرموده،پیروان خود را به فعالیت های اقتصادی و به کارگیری نیروی انسانی و بهره برداری از ذخایر طبیعی برای رفع نیازهای مادی و تأمین سلامت فرد و جامعه دعوت نموده است و در این زمینه احادیث فراوانی وارد شده است.
امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:
« الکادُّ عَلی عِیالِهِ (مِن حَلالٍ) کَالمُجاهِدِ فِی سبیل اللهِ».
« کسی که برای (تحصیل معاش) خانواده اش از راه حلال کوشش و فعالیت کند همانند مجاهد در راه خداست».
پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) می فرمایند:
«مَن أَکَلَ مِن کَدِّ یَدِهِ یَکوُنُ یَومَ القِیامَةِ فِی عِدادِ الأَنبیاء و یَأخُذُ ثَوابَ الأنبِیاءِ».
«کسی که از دست رنج خود استفاده کند در قیامت در زمره ی انبیا محشور گردد و پاداش آنان به او داده شود».
امام صادق(علیه السلام) از پدران بزرگوار خود روایت کرده که امیرمؤمنان (علیه السلام) فرموده -اند:
«مَن وَجَدَ ماءً وَ تُراباً ثُمَّ افتَقَرَ فَأَبعَدَهُ اللهُ».
«کسی که آب و خاک (منابع طبیعی) را در اختیار داشته باشد (ولی نیروی انسانی خود را به کار نبندد) و با تهی دستی بگذراند،خداوند او را از (رحمت) خود دور کند».
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می فرمایند:
«اگر ساعت انقراض عالم و قیام قیامت فرا رسد و در دست یکی از شما نهال درختی باشد،چنان چه به قدر کاشتن آن فرصت دارد آن را بکارد».
ابن عبّاس گوید: هر گاه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به کسی التفات می نمودند،و مورد توجّه آن حضرت قرار می گرفت ،سؤال می کردند:
«آیا شغلی دارد؟ اگر جواب منفی داده می شد،می فرمودند: از چشم من افتاد. و چون از سبب آن سؤال می شد می فرمودند: اگر مؤمن شغلی نداشته باشد دینش را وسیله ی امرار معاش قرار
می دهد».
پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می فرمایند:
«العِبادَةُ عَشَرَةُ أَجزاءٍ تِسعَةُأَجزاءٍ فِی طَلَبِ الحَلالِ».
« عبادت ده جزی است نُه جزء آن در طلب روزی حلال است».
سیر تکاملی رشد در قرآن کریم