عمليات والفجر 8
عمليات والفجر 8
از جمله خاطرات بيادماندني من حضور در عمليات موفق والفجر هشت به اتفاق شهيد سيد ابو الحسن رياضي و شهيد غلامشاه قايد همراه با سپاهيان محمد در سال 1364 بود که شنيدني است.
ما را ابتدا به ناوتيپ امير المومنين و سپس به لشکر نوزده فجر منتقل کردند .قبل از رفتن به خط مقدم اتفاقاتي افتاد که شنيدن آن بسيار ارزشمند است .جهت اعزام به خط مقدم در مدرسه اي اطراف شهر فاو عراق مستقر شديم . شب قبل از حرکت به سمت خط مقدم بعد از نماز جماعت مغرب و عشا مراسم عزاداري بسيار زيبايي برگزار شد . از جمله ي صحنه ي زيباي اين مراسم حضور فرماندهان گردان ما بود که بسيار بر سرو سينه مي زدند و گريه مي کردند وحال بسيار عجيبي داشتند .
مثل اينکه مي دانستند قرار است چه اتفاقي بيفتد فرمانده ي گروهانمان که مداح هم بود مصيبت مي خواند و مي گفت بچه ها فردا ما دربين شما نيستيم .ديگر فرماندهان گروهان و دسته هم به شکلي ديگر شهادت خود را اعلام مي کردند . يادم مياد که مسئول تدارکات هم صبح زود وقتي براي بچه هاي رزمنده صبحانه را تقسيم مي کرد مي گفت بچه ها امروز روز قشنگي براي من است هر چه دلتان مي خواهد بخوريد. آخه من خواب ديده ام که شهيد شده ام . خلاصه بگم اين فرماندهان حالت خيلي عجيبي داشتند . ولي ما خيلي به اين قضيه توجه نمي کرديم . تا اينکه فرداي آن روز فرمانده گردان به ساير فرماندهان تحت امر اعلام کرد هرچه سريعتر آماده شويد تا به طرف خط برويم و منطقه اي راکه قرار است نيروها را منتقل کنيم از نزديک ببينيم . همه به سرعت سوار بر ماشين شدند و حرکت کردند . هنوز يک ساعت نگذشته بود . که فرمانده گروهان 1 که به شدت زخمي شده بود به مقر برگشت . اما هر چه ازش سوال مي کردند چه اتفاقي افتاده چيزي نمي گفت . فقط به فرمانده دسته که پيش ما بود گفت همه شهيد شدند . بعد متوجه شديم که هواپيماي عراقي به سمت ماشين آنها حمله کرده و همگي آنها را به شهادت رسانيده . حالا گردان ما مانده بود با فقط يک فرمانده دسته و قرار هم بود که شب به سمت خط حرکت کنيم .وضعيت عجيبي بود .تازه اين را هم اضافه کنم که ظهر به هنگام نماز جماعت نيز هواپيماههاي عراقي به ما که در آن مدرسه بوديم با بمبهاي خوشه اي حمله کردند و تعدادي ديگر از بچه هاي رزمنده به خاک و خون کشيده شدند .دود و غبار و آتش همه جا پراکنده شده بود . من نمي توانم آن وضعيت را براحتي بيان کنم . همينقدر بگويم که اگرصبر وپايداري. اخلاص و ايثار بچه ها نبود هيچکس آنجا نمي ماند .و همه با اين وضعيتي که پيش آمده بود وفرماندهان هم که شهيد شده بودند و با اين بمباران وسيع فرار مي کردند .اما مطلب جالبتر را بگويم . بعد از بمباران وقتي مجروهان وشهدا رابه پشت جبهه انتقال دادند دوباره نماز برگزار شد . همه در صف ايستادند و نماز را به جماعت خواندند . همين امر باعث تقويت روحيه ي بچه ها شد .بعد از اين اتفاقات تنها فرمانده دسته که زنده مانده بود رو به ما کرد و گفت ما هيچ فرمانده اي نداريم فرصت جايگزيني هم از طرف لشکر نيست و ما بايد بعد از نماز مغرب و عشا به سمت خط مقدم ( جاده فاو ام القصر) برويم اگر من را به عنوان فرمانده قبول داريد اعلام بفرماييد . تمام بچه هاي رزمنده وقتي اين حرف را شنيدند با خوشحالي هرچه تمامتر و باصدا ي بلند و با فرستادن صلوات او را تاييد کردند.بعد از اين قضيه فرمانده جديد گفت تا هواپيماههاي عراقي دوباره پيداشون نشده بايد به سمت سنگرهاي لب اروند رود برويم و تا شب در اون سنگر ها بمانيم وبعد براي رفتن به خط مقدم دوباره به اينجا برمي گرديم .همه به طرف سنگرها حرکت کرديم و هر چند نفر در يک سنگر مستقر شديم من و سيد ابو الحسن هم در يک سنگر مستقر شديم البته تمام کساني که در اين عمليات شرکت داشتند مي دانند که وضعيت منطقه ي عملياتي حجم آتشباري عراق و بمبارانهاي هواپيماههاي عراقي چطور بود درطول روز بيش از 350 بار منطقه را بمباران مي کردند و گلوله باران توپهاي عراقي هم بماند خلاصه منطقه پر از دود و آتش بود زمين از اينهمه بمباران مرتبا در لرزش بود .تانکفرمهاي نفتي شهر فاو هم که هواپيماههاي عراقي هدف قرار داده بودند در آتش مي سوختند . و دود غليظي منطقه را گرفته بود .به هر حال توصيف اين همه اتفاق براي من کار ساده اي نيست .و مسئله ديگر که ما را در سنگرها آزار ميداد انبوه کشته هاي عراقي بود که روي سنگرها و کنا ر ما بودند و بوي تعفن آنها ما را کلافه کرده بود .يکي از اين جسدها حدودا 5 متري در سنگر ما بود که بويش خيلي ازارمان مي داد .اول فکر کرديم که جسد را در رودخانه اروند بيندازيم و اين کار را انجام داديم . و دلمان خوش که خيالمان از بابت اين جسد راحت شده اما چند ساعت بعد که از سنگر خارج شديم ديديم اون جسد دقيقا سر جاي اولش افتاده . بله مد رودخانه اون را باز برگردانده بود و اين مسئله عجيبي براي ما بود. اما سيد ابو الحسن که رو ح بسيار بزرگي داشت گفت اين درس بزرگي است که خدا به ماداده بيا برويم جسد رادفن کنيم حتما او يک مسلمان شيعه بوده که به اجبار او را وارد معرکه کرده اند اون هم يک انسانه و به اتفاق هم اون عراق را که متلاشي شده بود دفن کرديم وسپس براي استراحت وارد سنگرمان شديم .در اين لحظه فرمانده گردان وارد سنگر ما شد و گفت بچه ها ما دو تا کمک آرپي جي مي خواهيم شما آماده هستيد . سيد ابوالحسن با خوشحالي گفت بله ما آماده ايم .فرمانده گفت خوب پس بياييد تجهيزات لازم راتحويل بگيريد که امشب حرکت مي کنيم. هوا داشت کم کم تاريک مي شد که به مقر اصلي در مدرسه برگشتيم . مغرب شد و اذان گفته شد و نماز جماعت زيبايي برگزار شد . زيارت عاشورا هم با آن حال و هواي معنويش خوانده شد و همين امر باعث شده بود که همه ي اتفاقات پيش آمده را فراموش کنيم . خوب از اتفاقات آن شب قبل از اعزام به خط مقدم بگويم که جالب بود .نماز که تمام شد شام مختصري که استامبولي پلو بود و بخاطر وضعيت شيميايي منطقه غذاداخل پلاستيک بود و آن رو ميل کرديم و محياي حرکت شديم . اما در اين لحظه و در آن تاريکي شب يکي از بچه هاي رزمنده که اهل شيراز بود از جاي خود بلند شد و گفت بچه ها آرام باشيد مي خواهم مطلب مهمي را براتون تعريف کنم. همه ساکت شديم و توجه مان به طرف اون برادر رزمنده جلب شد. گفت بچه ها ما الان به خط مي رويم و وقتي به خط رسيديم اولين کسي که شهيد مي شه منم شما من را مي آوريد کنار خاکريز و پتويي روي من مي گيريد . و فرداي اون روز من را به معراج شهداي اهواز انتقال مي دهند . و روز بعد به شيراز مي فرستند و در خيابان زند تشييع مي کنند و خلاصه خيلي چيزهاي عجيب ديگه . البته در آن لحظه ما اين مطالب را جدي نمي گرفتيم . به هر حال بعد از صحبت اين برادر رزمنده با دستور فرمانده به سمت خط مقدم حرکت کرديم .مسايلي در مسير پيش آمد که مجال آن نيست بيان کنم . وقتي به جاده ي فاو ام القصر رسيديم همه به ستون يک حرکت مي کرديم . آتش بسيار سنگين بود آتش باري توپهاي عراق بي امان ادامه داشت . البته اين را هم بگويم که من وابوالحسن رياضي دوستان بسيار صميمي بوديم و هرگز حاضر نبوديم از همديگر جدا شويم ولي بنا به ضرورت چون هردو ما کمک آرپي جي زن بوديم ما را از همديگر جدا کردند من کمک آرپي جي زن يکي از برادران رزمنده بودم و سيد هم کمک آرپي جي زن همين رزمنده شيرازي بود که قبل از حرکت اون مطالب عجيب را مي گفت . در ستون حرکت مي کرديم .من پنجاه متر جلو تر از سيد بودم و هر وقت عراقي ها منور مي زدند و هوا روشن مي شد من بلا فاصله به سمت عقب برمي گشتم و سيد را نگاه مي کردم و براي هم دست تکان ميداديم در اين لحظه وقتي براي چندمين با وقتي به عقب برگشتم تا به سيد نگاه کنم ديدم کلوله اي به ستون و به جمع بچه ها اصابت کرد دودو آتش همه جا را گرفته بود .وقتي آتش فرو کش کرد ديدم تا چند تا از بچه ها آتش گرفته اند و دارند در خون خود مي غلطند صحنه ي عجيبي بود . در اين لحظه ديدم که يک نفر به سرعت به طرف من مياد .و خودش را به سمت من پرت کرد . در آن تاريکي خوب که نگاه کردم ديدم که سيد ابو الحسن است و يک قبضه آرپي جي در دست دارد و خوشحال و خندان گفت ديدي ما بالا خره به هم رسيديم گفتم سيد چي شد . گفت دوست آرپي جي زنم شهيد شد و من آرپي جي او را برداشتم زود بيا بريم جلو.بله به سمت عقب که نگاه کردم ديدم همان رزمنده ي شيرازي که اون مطالب را مي گفت و ما باور نمي کرديم شهيد شده و او را کنار خاکريز برده و رويش پتويي کشيده اند . و همان اتفاق افتاد که گفته بود. من و سيدو ساير بچه هاي رزمنده به سمت جلو حرکت کرديم منطقه يک لحظه آرامش نداشت عراقي ها که شکست خود را حتمي مي ديدند هر چه آتش داشتند در منطقه مي ريختند خصوصا اينکه گارد رياست جمهوري عراق که معروفترين و زبده ترين نيروهاي عراقي بودند در آنجا مستقر بودند و ديوانه وار منطقه را گلوله باران مي کردند. وقتي به خاکريز اول رسيديم فوري شروع به ساختن سنگر کرديم با هزار زحمت زير آتش شديد توانستيم به کمک سيد و يکي ديگر از بچه ها سنگر جمع و جوري آماده کنيم .کار که تمام شد نفر سومي که کنار ما بو دو اهل شهرستان مرودشت بود گفت مي خواهم نماز بخوانم .البته ايشان از بس تو عملياتهاي قبلي آر.پي. جي زده بود گوشهايش کر شده بود و از سمعک استفاده مي کرد . ولي سمعکش را در آورده بود و اصلا صداي انفجارهاي اطراف را نمي شنيد . مشغول نماز شد .سيد به من گفت برو کنارش بنشين هر وقت صداي صوت خمپاره راشنيدي و احساس کردي که مي خواهد کنارش بخوره سريع پرتش بکن تا ترکش بهش نخوره چون خودش صداي صوت خمپاره را نمي شنوه . همينطور که مشغول نماز بود يکدفعه صداي شديد صوت خمپاره را شنيدم و با قدرت اين دوستم را پرت کردم .وقتي بلند شد با عصبانيت هرچه تمامتر به طرف من آمد . من هم که وضعيت را نامناسب مي ديدم به سرعت فرار کردم اما اون هم با سرعت دنبالم اومد و هر چه در دست داشت به طرف من پرتاب مي کرد . وداد مي زد چرا اينکار را مي کني . هرچه من توضيح ميدادم فايده اي نداشت آخه اصلا چيزي نمي شنيد .دو باره مشغول نماز شد و باز همان قضيه تکرار شد تا بلاخره متوجه شد و از من عذر خواهي کرد .آن شب با تما م سختي گذشت . و ما با تمام سرو صدايي که حاصل انفجار گلوله هاي عراقي بود از فرط خستگي خوابمان برد . راستي سنگرما اينقدر کوچک بود که ما سه نفر فقط به زور مي توانستيم درون آن نشسته بخوابيم ضمن اينکه تمام تجهيزات هم دستمان بود کلاه آهني. اسلحه . خشابها وتازه پوتين هم پايمان بود. صبح براي نماز که بلند شدم از سنگر بيرون رفتم . وصحنه ي عجيبي ديدم . خاکريز را نگاه کردم و ديدم که يک سمت خاکريز کلا فرو رفته بود . متوجه شدم و ما دقيقا در ديد مستقيم تانکهاي عراقي هستيم .از بس شب تا صبح تانکهاي عراقي به خاکريزها شليک کرده بودند که خاکريز کوتاه شده بود و همه و به ويژه سنگر ما راحت در ديد عراقي بود. خوب وقتي اين منظره راديدم داخل سنگر آمدم و به بچه ها گفتم . اما ما که ديگر کاري نمي تونستيم بکنيم . بعد از تيمم بصورت نشسته مشغول نماز صبح شدم رکعت دوم در سجده بودم که انفجاري بسيار شديد سنگر ما را روي سرمان ريخت . بله گلوله ي مستقيم تانک به سنگر ما خورده بود اما خدا کمک کرد و فقط قسمتي از سنگر ريخت رو سرمان که با کمک ديگر رزمندگان از زير آوار خارج شديم و با زحمت به طرف سنگر بعدي حرکت کرديم ولي هنوز به سنگر بعدي نرسيده بوديم که اون سنگر نيز هدف قرار گرفت و با زحمت وارد سنگر بعدي شديم که خاکريز او بلند بود و کمتر زير ديد مستقيم تانکها بود . اين عمليات غرور آفرين با مقاومت سرسختانه دلاورمردان در بيش از هفتاد روز درگيري شديد و تقديم تعداد زيادي شهيد و مجروح با پيروزي قاطع به پايان رسيد .البته جريانات زيبايي ديگر هم در اين منطقه اتفاق افتاد که انشاء الله در قسمتهاي بعدي بيان خواهم کرد.اين بود خاطره ي چند روز حضور در منطقه و بيان زيباييهايي که توصيفش براي بنده ي حقير بسيار مشکل بود ونتوانستم حق مطلب را ادا کنم
از جمله خاطرات بيادماندني من حضور در عمليات موفق والفجر هشت به اتفاق شهيد سيد ابو الحسن رياضي و شهيد غلامشاه قايد همراه با سپاهيان محمد در سال 1364 بود که شنيدني است.
ما را ابتدا به ناوتيپ امير المومنين و سپس به لشکر نوزده فجر منتقل کردند .قبل از رفتن به خط مقدم اتفاقاتي افتاد که شنيدن آن بسيار ارزشمند است .جهت اعزام به خط مقدم در مدرسه اي اطراف شهر فاو عراق مستقر شديم . شب قبل از حرکت به سمت خط مقدم بعد از نماز جماعت مغرب و عشا مراسم عزاداري بسيار زيبايي برگزار شد . از جمله ي صحنه ي زيباي اين مراسم حضور فرماندهان گردان ما بود که بسيار بر سرو سينه مي زدند و گريه مي کردند وحال بسيار عجيبي داشتند .
مثل اينکه مي دانستند قرار است چه اتفاقي بيفتد فرمانده ي گروهانمان که مداح هم بود مصيبت مي خواند و مي گفت بچه ها فردا ما دربين شما نيستيم .ديگر فرماندهان گروهان و دسته هم به شکلي ديگر شهادت خود را اعلام مي کردند . يادم مياد که مسئول تدارکات هم صبح زود وقتي براي بچه هاي رزمنده صبحانه را تقسيم مي کرد مي گفت بچه ها امروز روز قشنگي براي من است هر چه دلتان مي خواهد بخوريد. آخه من خواب ديده ام که شهيد شده ام . خلاصه بگم اين فرماندهان حالت خيلي عجيبي داشتند . ولي ما خيلي به اين قضيه توجه نمي کرديم . تا اينکه فرداي آن روز فرمانده گردان به ساير فرماندهان تحت امر اعلام کرد هرچه سريعتر آماده شويد تا به طرف خط برويم و منطقه اي راکه قرار است نيروها را منتقل کنيم از نزديک ببينيم . همه به سرعت سوار بر ماشين شدند و حرکت کردند . هنوز يک ساعت نگذشته بود . که فرمانده گروهان 1 که به شدت زخمي شده بود به مقر برگشت . اما هر چه ازش سوال مي کردند چه اتفاقي افتاده چيزي نمي گفت . فقط به فرمانده دسته که پيش ما بود گفت همه شهيد شدند . بعد متوجه شديم که هواپيماي عراقي به سمت ماشين آنها حمله کرده و همگي آنها را به شهادت رسانيده . حالا گردان ما مانده بود با فقط يک فرمانده دسته و قرار هم بود که شب به سمت خط حرکت کنيم .وضعيت عجيبي بود .تازه اين را هم اضافه کنم که ظهر به هنگام نماز جماعت نيز هواپيماههاي عراقي به ما که در آن مدرسه بوديم با بمبهاي خوشه اي حمله کردند و تعدادي ديگر از بچه هاي رزمنده به خاک و خون کشيده شدند .دود و غبار و آتش همه جا پراکنده شده بود . من نمي توانم آن وضعيت را براحتي بيان کنم . همينقدر بگويم که اگرصبر وپايداري. اخلاص و ايثار بچه ها نبود هيچکس آنجا نمي ماند .و همه با اين وضعيتي که پيش آمده بود وفرماندهان هم که شهيد شده بودند و با اين بمباران وسيع فرار مي کردند .اما مطلب جالبتر را بگويم . بعد از بمباران وقتي مجروهان وشهدا رابه پشت جبهه انتقال دادند دوباره نماز برگزار شد . همه در صف ايستادند و نماز را به جماعت خواندند . همين امر باعث تقويت روحيه ي بچه ها شد .بعد از اين اتفاقات تنها فرمانده دسته که زنده مانده بود رو به ما کرد و گفت ما هيچ فرمانده اي نداريم فرصت جايگزيني هم از طرف لشکر نيست و ما بايد بعد از نماز مغرب و عشا به سمت خط مقدم ( جاده فاو ام القصر) برويم اگر من را به عنوان فرمانده قبول داريد اعلام بفرماييد . تمام بچه هاي رزمنده وقتي اين حرف را شنيدند با خوشحالي هرچه تمامتر و باصدا ي بلند و با فرستادن صلوات او را تاييد کردند.بعد از اين قضيه فرمانده جديد گفت تا هواپيماههاي عراقي دوباره پيداشون نشده بايد به سمت سنگرهاي لب اروند رود برويم و تا شب در اون سنگر ها بمانيم وبعد براي رفتن به خط مقدم دوباره به اينجا برمي گرديم .همه به طرف سنگرها حرکت کرديم و هر چند نفر در يک سنگر مستقر شديم من و سيد ابو الحسن هم در يک سنگر مستقر شديم البته تمام کساني که در اين عمليات شرکت داشتند مي دانند که وضعيت منطقه ي عملياتي حجم آتشباري عراق و بمبارانهاي هواپيماههاي عراقي چطور بود درطول روز بيش از 350 بار منطقه را بمباران مي کردند و گلوله باران توپهاي عراقي هم بماند خلاصه منطقه پر از دود و آتش بود زمين از اينهمه بمباران مرتبا در لرزش بود .تانکفرمهاي نفتي شهر فاو هم که هواپيماههاي عراقي هدف قرار داده بودند در آتش مي سوختند . و دود غليظي منطقه را گرفته بود .به هر حال توصيف اين همه اتفاق براي من کار ساده اي نيست .و مسئله ديگر که ما را در سنگرها آزار ميداد انبوه کشته هاي عراقي بود که روي سنگرها و کنا ر ما بودند و بوي تعفن آنها ما را کلافه کرده بود .يکي از اين جسدها حدودا 5 متري در سنگر ما بود که بويش خيلي ازارمان مي داد .اول فکر کرديم که جسد را در رودخانه اروند بيندازيم و اين کار را انجام داديم . و دلمان خوش که خيالمان از بابت اين جسد راحت شده اما چند ساعت بعد که از سنگر خارج شديم ديديم اون جسد دقيقا سر جاي اولش افتاده . بله مد رودخانه اون را باز برگردانده بود و اين مسئله عجيبي براي ما بود. اما سيد ابو الحسن که رو ح بسيار بزرگي داشت گفت اين درس بزرگي است که خدا به ماداده بيا برويم جسد رادفن کنيم حتما او يک مسلمان شيعه بوده که به اجبار او را وارد معرکه کرده اند اون هم يک انسانه و به اتفاق هم اون عراق را که متلاشي شده بود دفن کرديم وسپس براي استراحت وارد سنگرمان شديم .در اين لحظه فرمانده گردان وارد سنگر ما شد و گفت بچه ها ما دو تا کمک آرپي جي مي خواهيم شما آماده هستيد . سيد ابوالحسن با خوشحالي گفت بله ما آماده ايم .فرمانده گفت خوب پس بياييد تجهيزات لازم راتحويل بگيريد که امشب حرکت مي کنيم. هوا داشت کم کم تاريک مي شد که به مقر اصلي در مدرسه برگشتيم . مغرب شد و اذان گفته شد و نماز جماعت زيبايي برگزار شد . زيارت عاشورا هم با آن حال و هواي معنويش خوانده شد و همين امر باعث شده بود که همه ي اتفاقات پيش آمده را فراموش کنيم . خوب از اتفاقات آن شب قبل از اعزام به خط مقدم بگويم که جالب بود .نماز که تمام شد شام مختصري که استامبولي پلو بود و بخاطر وضعيت شيميايي منطقه غذاداخل پلاستيک بود و آن رو ميل کرديم و محياي حرکت شديم . اما در اين لحظه و در آن تاريکي شب يکي از بچه هاي رزمنده که اهل شيراز بود از جاي خود بلند شد و گفت بچه ها آرام باشيد مي خواهم مطلب مهمي را براتون تعريف کنم. همه ساکت شديم و توجه مان به طرف اون برادر رزمنده جلب شد. گفت بچه ها ما الان به خط مي رويم و وقتي به خط رسيديم اولين کسي که شهيد مي شه منم شما من را مي آوريد کنار خاکريز و پتويي روي من مي گيريد . و فرداي اون روز من را به معراج شهداي اهواز انتقال مي دهند . و روز بعد به شيراز مي فرستند و در خيابان زند تشييع مي کنند و خلاصه خيلي چيزهاي عجيب ديگه . البته در آن لحظه ما اين مطالب را جدي نمي گرفتيم . به هر حال بعد از صحبت اين برادر رزمنده با دستور فرمانده به سمت خط مقدم حرکت کرديم .مسايلي در مسير پيش آمد که مجال آن نيست بيان کنم . وقتي به جاده ي فاو ام القصر رسيديم همه به ستون يک حرکت مي کرديم . آتش بسيار سنگين بود آتش باري توپهاي عراق بي امان ادامه داشت . البته اين را هم بگويم که من وابوالحسن رياضي دوستان بسيار صميمي بوديم و هرگز حاضر نبوديم از همديگر جدا شويم ولي بنا به ضرورت چون هردو ما کمک آرپي جي زن بوديم ما را از همديگر جدا کردند من کمک آرپي جي زن يکي از برادران رزمنده بودم و سيد هم کمک آرپي جي زن همين رزمنده شيرازي بود که قبل از حرکت اون مطالب عجيب را مي گفت . در ستون حرکت مي کرديم .من پنجاه متر جلو تر از سيد بودم و هر وقت عراقي ها منور مي زدند و هوا روشن مي شد من بلا فاصله به سمت عقب برمي گشتم و سيد را نگاه مي کردم و براي هم دست تکان ميداديم در اين لحظه وقتي براي چندمين با وقتي به عقب برگشتم تا به سيد نگاه کنم ديدم کلوله اي به ستون و به جمع بچه ها اصابت کرد دودو آتش همه جا را گرفته بود .وقتي آتش فرو کش کرد ديدم تا چند تا از بچه ها آتش گرفته اند و دارند در خون خود مي غلطند صحنه ي عجيبي بود . در اين لحظه ديدم که يک نفر به سرعت به طرف من مياد .و خودش را به سمت من پرت کرد . در آن تاريکي خوب که نگاه کردم ديدم که سيد ابو الحسن است و يک قبضه آرپي جي در دست دارد و خوشحال و خندان گفت ديدي ما بالا خره به هم رسيديم گفتم سيد چي شد . گفت دوست آرپي جي زنم شهيد شد و من آرپي جي او را برداشتم زود بيا بريم جلو.بله به سمت عقب که نگاه کردم ديدم همان رزمنده ي شيرازي که اون مطالب را مي گفت و ما باور نمي کرديم شهيد شده و او را کنار خاکريز برده و رويش پتويي کشيده اند . و همان اتفاق افتاد که گفته بود. من و سيدو ساير بچه هاي رزمنده به سمت جلو حرکت کرديم منطقه يک لحظه آرامش نداشت عراقي ها که شکست خود را حتمي مي ديدند هر چه آتش داشتند در منطقه مي ريختند خصوصا اينکه گارد رياست جمهوري عراق که معروفترين و زبده ترين نيروهاي عراقي بودند در آنجا مستقر بودند و ديوانه وار منطقه را گلوله باران مي کردند. وقتي به خاکريز اول رسيديم فوري شروع به ساختن سنگر کرديم با هزار زحمت زير آتش شديد توانستيم به کمک سيد و يکي ديگر از بچه ها سنگر جمع و جوري آماده کنيم .کار که تمام شد نفر سومي که کنار ما بو دو اهل شهرستان مرودشت بود گفت مي خواهم نماز بخوانم .البته ايشان از بس تو عملياتهاي قبلي آر.پي. جي زده بود گوشهايش کر شده بود و از سمعک استفاده مي کرد . ولي سمعکش را در آورده بود و اصلا صداي انفجارهاي اطراف را نمي شنيد . مشغول نماز شد .سيد به من گفت برو کنارش بنشين هر وقت صداي صوت خمپاره راشنيدي و احساس کردي که مي خواهد کنارش بخوره سريع پرتش بکن تا ترکش بهش نخوره چون خودش صداي صوت خمپاره را نمي شنوه . همينطور که مشغول نماز بود يکدفعه صداي شديد صوت خمپاره را شنيدم و با قدرت اين دوستم را پرت کردم .وقتي بلند شد با عصبانيت هرچه تمامتر به طرف من آمد . من هم که وضعيت را نامناسب مي ديدم به سرعت فرار کردم اما اون هم با سرعت دنبالم اومد و هر چه در دست داشت به طرف من پرتاب مي کرد . وداد مي زد چرا اينکار را مي کني . هرچه من توضيح ميدادم فايده اي نداشت آخه اصلا چيزي نمي شنيد .دو باره مشغول نماز شد و باز همان قضيه تکرار شد تا بلاخره متوجه شد و از من عذر خواهي کرد .آن شب با تما م سختي گذشت . و ما با تمام سرو صدايي که حاصل انفجار گلوله هاي عراقي بود از فرط خستگي خوابمان برد . راستي سنگرما اينقدر کوچک بود که ما سه نفر فقط به زور مي توانستيم درون آن نشسته بخوابيم ضمن اينکه تمام تجهيزات هم دستمان بود کلاه آهني. اسلحه . خشابها وتازه پوتين هم پايمان بود. صبح براي نماز که بلند شدم از سنگر بيرون رفتم . وصحنه ي عجيبي ديدم . خاکريز را نگاه کردم و ديدم که يک سمت خاکريز کلا فرو رفته بود . متوجه شدم و ما دقيقا در ديد مستقيم تانکهاي عراقي هستيم .از بس شب تا صبح تانکهاي عراقي به خاکريزها شليک کرده بودند که خاکريز کوتاه شده بود و همه و به ويژه سنگر ما راحت در ديد عراقي بود. خوب وقتي اين منظره راديدم داخل سنگر آمدم و به بچه ها گفتم . اما ما که ديگر کاري نمي تونستيم بکنيم . بعد از تيمم بصورت نشسته مشغول نماز صبح شدم رکعت دوم در سجده بودم که انفجاري بسيار شديد سنگر ما را روي سرمان ريخت . بله گلوله ي مستقيم تانک به سنگر ما خورده بود اما خدا کمک کرد و فقط قسمتي از سنگر ريخت رو سرمان که با کمک ديگر رزمندگان از زير آوار خارج شديم و با زحمت به طرف سنگر بعدي حرکت کرديم ولي هنوز به سنگر بعدي نرسيده بوديم که اون سنگر نيز هدف قرار گرفت و با زحمت وارد سنگر بعدي شديم که خاکريز او بلند بود و کمتر زير ديد مستقيم تانکها بود . اين عمليات غرور آفرين با مقاومت سرسختانه دلاورمردان در بيش از هفتاد روز درگيري شديد و تقديم تعداد زيادي شهيد و مجروح با پيروزي قاطع به پايان رسيد .البته جريانات زيبايي ديگر هم در اين منطقه اتفاق افتاد که انشاء الله در قسمتهاي بعدي بيان خواهم کرد.اين بود خاطره ي چند روز حضور در منطقه و بيان زيباييهايي که توصيفش براي بنده ي حقير بسيار مشکل بود ونتوانستم حق مطلب را ادا کنم
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی ۱۳۸۷ ساعت 17:33 توسط
|