X
تبلیغات
نوروز - حکیم ابوالقاسم فردوسی

نوروز

حکیم ابوالقاسم فردوسی

حکیم ابوالقاسم فردوسی

بدون هیچ تردیدی می توان استاد ابوالقاسم را بزرگترین شاعر ایران نامید او یکی از ستارگان درخشنده ادب فارسی و از نام آورترین شاعران است که بسیاری از محققان شاهنامه او را بزرگترین حماسه ادبی می دانند .

تاریخ تقریبی ولادت او سال 329 هجری قمری در روستای باژ از ناحیه طابران توس است و در سال 416 وفات یافت . فردوسی مردی وطن پرست و در میهن پرستی استوار بود . این مطلب از جای جای شاهنامه به ویژه از شور و شوق فردوسی در ستایش ایران واضح و آشکار است به گونه ای که سی و پنج سال برای سرودن شاهنامه رنج برد .

 

بسـی رنـج بـردم در ایـن سـال سـی

عجـم زنـده کــردم بـدیـن پارسـی

 

و مجبور شد تمام دارایی خود را از دست دهد و در پایان عمر تهی دست شود در حالی که فـردوسی در آغــاز نظـم شـاهنـامـه دهقـان زاده ای بـود کـه اجـدادش صاحب ثـروت بـودنـد و از مـال و منـال دنیـوی بـی نیـاز بـود .

 

الا ای چــــــــــــــــرخ بــلنــد

چــه داری بـه پیـری مـرا مستمنــد

چـو بـودم جـوان بـرتـرم داشتــــی

بـه پیـری مــرا خــوار بگـذاشتـــی

بـه جـای عنـانـم عصـا داد ســــال

پـراکنـده شـد مـال و بـرگشت حــال

 

همانطور که از این ابیات و بیت های متعدد دیگر شاهنامه در می یابیم فردوسی در اثر نوشتن شاهنامه و گذاشتن عمر در این راه در سن پیری تنگدست و تهی دست می شود .

این همه بزرگی ها را دانای طوس حکیم ابوالقاسم گرد آورده و به نظم کشیده است . مردمان یاری اش کـرده اند . دانستـه هـای خـود را بـه او گفته اند ، نوشته ها را به او داده اند و آن دانا داروندار ، جان و تن خود را دست مـایه کـرد تـا داستـان ایـن مـردم بـرای همیشه بـاقــی بمانـد و خـود مـی دانست چـه کـاخ بـزرگـی را پـی نهـاده است کـه گفت :

 

پـی افکنـدم از نظم کـاخــی بلنـد

کـه از بـاد و بــاران نیـایـد گـزنــد

نمیـرم از ایـن پس کـه من زنده ام

چـه تخـم سخـن را پــراکنـده ام

 

قبل از فردوسی شاعری به نام دقیقی هزار بیت از شاهنامه را به شعر سروده بود که از جهان رفت قسمتی که دقیقی به شعر درآورده از پادشاهی گشتاسب است تا آگاهی ارجاست تورانی از زندانی شدن اسفندیار و رفتن گشتاسب به زابلستان که فردوسی تمام آن را در شاهنامه مورد استفاده قرار داده است .

 

 

شاهنامه منظومه بسیار مفصلی است که مجموع ابیاتش به شصت هزار بیت می رسد . موضوع شاهنامه تمامی در حول و حوش تاریخ ایران قدیم از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا انقراض حکومت آن به دست عرب است و شاهنامه را می توان به سه دوره متفاوت تقسیم کرد .

  1. دوره اساطیری : یعنی عهد کیومرث و هوشنگ و طهمورث و جمشید و ضحاک تا ظهور فریدون است . این دوره عهد پیدا شدن حکومت و پی بردن آدمی به خوراک و پوشاک و مسکن و کشف آتش و آموختن زراعت و پیشه های مختلف است . در این دوره نبرد آدمیان با دیوان و هیولاها اساس بیشتر داستان هاست .
  2. دوره پهلوانی : دوره مبارزه تازه ای میان خیر و شر است . این دوره از قیام کاوه آهنگر آغاز میشود و به کشته شدن رستم ، سلطنت بهمن پسر اسفندیار پایان می پذیرد . این قسمت مهمترین و بهترین قسمت شاهنامه است .
  3. دوره تاریخی : دوره ای است که تصورات پهلوانی و افسانه های خارق العاده و اعمال غیر عادی تقریباً و به تدریج از بین می رود و اشخاص و اعمال تاریخی جایگزین آنها می شوند و حماسه های ملی ایران رنگ و روش تاریخی تازه ای می یابد . در این دوره قهرمانان داستان بیشتر از افراد عادی تاریخی هستند و جنبه های افسانه ای حوادث به حداقل می رسد .

شاهنامه تصویری شکوهمند از انسانهای بزرگ است . مردانی که هیچگاه تن به خواری نمی دهند .

 

کــه گفتت بــرو دست رستــم ببنــد

نبنــدد مـــرا دست ، چــرخ بلنـد

 

و زنان و همسرانی که هرگز از مرز عفت در نمی گذرند .

در تمام داستانها در این اثر شکوهمند اندوهناک ترین و شادمانه ترین لحظه ها به تصویر در آمده است . توانایی فردوسی در توصیف صحنه های جنگ و پرداختن به شخصیت پهلوانان و بهره گیری او از هنر شاعری شگفت آور است .

شاهنامه خزانه بزرگ پند و اندرز و حکمت است .

 

چه گفت آن سخن گوی با ترس و هوش 

چـو خسرو شـدی بندگـی را بکـوش

 

یاد و نام خدا در آغاز هر کار و سپاس از پروردگار در پایان هر پیروزی شاهنامه را یک اثر آسمانی کرده است .

 

بـه یـزدان هـر آن کس کـه شد ناسپاس

بـر او انـدر آیـد ز هـر سـو هــراس

چنیــن است کیـهـــان نــاپـایـــــــدار

تـو در وی بـه جـز تخم نیکـی مکـار

 

تکیه بر خرد و دانش از مضمون های برجسته شاهنامه است

 

خـــرد افســر شهــر یــاران بــود

خــــرد زیـــور نـامـداران بــود

تــوانــا بــود هــرکــه دانـا بــود

ز دانـش دل پـیــر بـرنــا بـــود

میـاسـای از آمـوختـن یـک زمــان

بـه دانش میفـکن دل انـدر گمان

 

تکیه بر کار و تلاش و پرهیز از تنبلی

 

چه گفت آن سخن گوی آزاد مرد 

کـه آزاده را کـاهلـی بنـده کـرد

تکیه فردوسی بر ناپایداری جهان و ارزش نیکی ها

 

فلـک را نـدانـم چـه دارد گمان

که ندهد کسی را به جان،خود امان 

کسـی را اگـر سـالهـا پـــرورد

در او جـز بـه خوبـی دمـی ننگـرد

ز تخت انـدر آرد نشاند بـه خاک

از ایـن کـار نـی ترس دارد نه باک

بـه مهـرش مـدار ای برادر امید

اگـر چـه دهـد بـی کـرانت نـویـد

*** 

هر آنکس که زاد او ز مادر بمرد 

ز دست اجل هیچ کس جان نبـرد

*** 

کسـی در جهـان جـاودانه نماند

بـه گیتـی ز مـا جـز فسانـه نماند

همـان نـام بهتـر کـه مانـد بلند

که مرگ افکند سوی ما هم کمند 

 

تکیه فردوسی بر سرنوشت و مشیت الهی در تعيين سرنوشت بشر

 

چنیـن است کـردار گـردنده دهـر

گهــی نـوش بـار آورد گـاه زهر

*** 

چنین است رسـم سـرای فـریب

گهـی بـر فـراز و گهی بر نشیب

یکـی را بـر آرد بـه چـرخ بلنـد

یکـی را کنـد خـوار و زار و نـژند

یکـی را بـر آری و شاهـی دهـی

یکـی را بـه دریـا بـه ماهی دهی

نـه بـا آنت مهر و نـه با اینت کین

که بـه دان تویی ای جهان آفرین

جهـان را بلنـدی و پستـی تویـی

ندانم چه ای هـر چه هستی تویی

جهـانـدار پیـروز گـریـار بــــــاد

سـر بخت دشمـن نگونسـار بــاد

*** 

چنین است کـردار چـــــرخ بلنـد

بـه دستـی کلاه و بـه دیگر کمند

چـو شـادان نشینـد کسـی با کلاه

بـه خم کمنـدش ربـایـد ز گـــاه

چنین است رسـم ســـرای درشت

گهی پشت بر زین و گهی زین به پشت

 

جهان بینی فردوسی در مورد فلسفه جهان و عاقبت کار و آخرت

 

جهـان کشتـزاری است بـا رنگ و بـوی

در و مرگ و عمر آب و ما کشت اوی

*** 

چنیـن کـاردانــی کـز ایـن شهـر بـــر

بـودشـان گـذر سـوی شهـر دگــــر

یکـی پیش و دیگــر ز پس مـانـده بـاز

بـه نـوبت رسیـده بـه منـزل فــــراز

*** 

بیـا تـا نـداریـم دل را بـه رنـــــــــج

کـه بـا کـس نسـازد سـرای سپنــج

*** 

کـه یـزدان کســی را کـه دارد نگـــاه

نگـردد ز گـرمــا و سـرمــا تبــــاه

 

فردوسی از زبان پهلوانان خود پس از هر نبرد به ستایش خداوند می پردازد و پیروزی در نبرد را فقط یاری پروردگار می داند .

 

ستـــایـش کنـم ایـــزد پــــاک را

کــه گـویـا و بینـا کنـد خــاک را

بــه مـــوری دهـد مـایش نـره شیـر

کنـد پشـه بــر پیـل جنـگــی دلیر

به یزدان هـر آن کس که شد ناسپاس

بــر او انــدر آیـد ز هـر سـو هراس

*** 

ستـایـــش گــرفت آفــــریننـده را

رهـاننـده از بـد ، تـن بنــــــده را

جهـانــدار پیـروز گــر یـــار بـــــاد

سـر بخت دشمـن نگـونســار بــاد

 

و بالاخره عشق فردوسی به ایران زمین که بزرگترین هدفش برای سرودن این شاهکار عظیم سربلندی کشورش است .

 

چنیـــن دارم از رستم پـاک یـــاد

چــو ایـران نباشد تـن مـن مبـاد

دریـــغ است ایـران کـه ویران شود

کنــام پلنگـان و شیــران شـــــود

 

فردوسی زنان ایران را در دلاوری می ستاید . در نبرد سهراب با گردآفرید زن دلاور ایرانی در دفاع از میهنش د بـرابـر دشمـن آنگـاه کـه کلاهخود از سر گردآفرید می افتد و بند موی او از هم گسیختـه مـی شـود " و درخشان چو خورشید شد روی او " سهراب متوجه می شود که پهلوان مقابل او یک زن است می گوید :

 

زنــانشـان چنیـن انـد ایـران سرای

چگـونـه انـد گــردان و جنگـاوران

 

فردوسی از ارزش عظیم کار خود آگاه بوده است و سروده است :

 

چـو ایـن نـامـور نـامه آمـد بـه بـن

ز من روی کشور نشود پر سخن 

هـر آنکس کـه دارد هش و رای دین

پس از مـرگ بـر مـن کند آفرین

نمیـرم از ایـن پس کـه مـن زنده ام

کـه تخم سخن را پـراکنـــده ام

آنچه در پی می آید بخش پایانی ماجرای نبرد رستم با اژدهاست

 

زمیــن شــد بـه زیـر تنـش نـاپدید

یکـی چشمـه خـون از و بـر دمیـد

چـو رستـم بـدان اژدهــــــای دژم

نگـه کـرد بـر زد یکــی تیـــز دم

بیابـان همـه زیـــر او بــود پـــاک

روان خـون گـرم از بـر تیـره خاک

تهمتـن از و درشگفتـــی بمـانــــد

همــی پهلـوی نـام یــزدان بخواند

بـه آب انـدر آمـد سـرو تـن بشست

جهـان جـز بـه زور جهانیان نجست

بـه يـزدان چنيـن گفت كـاي دادگر

تـو دادي مـرا دانـش و زور و فـــر

که در پیش من دیو و هم شیر و پیل 

بیـابـان بـی آب و دریــای نـیـــل

بـد اندیشـان بسیار و گر اندکی ست

چو خشم آورم پیش چشم یکی ست 

چــو از آفـریـن گشـت پــرداختــه

بیـاورد گـلـرنـگ را سـاخـتــــــه

نشست از بـرزیـن و ره بـر گـرفـت

خـم منـزل جـادو انــدر گــــرفت

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 19:1  توسط   |